به قضاى من ندهد و شكر نعماى من نگزارد و بر بلاى من صبر نيارد پس پروردگارى به غير من طلب دارد ، و رضا دادن به قضا ، تقديم كرد تا خلق بدانند كه اضطراب كردن روا نيست و رضا نادادن به كردار حق نشان منازعت است و بنده را به خواجه منازعت نرسد ، چه ، بنده بر مصالح خويش جاهل و از عواقب امور ذاهل و از تمشيت مراد خويش عاجز است و در جذب منافع و دفع مضارّ ، حال او پيوسته به اضطرار پيوسته و حق ، تعالى ، بر مصلحت بنده عالم و بر عواقب هر امرى مطّلع و بر تنفيذ « 1 » مرادات قادر و در جذب و دفع منفعت و مضرّت فرمانرواست ، پس منازعت بنده با او چگونه روا باشد ؟ و حاصل سخن در اين مسئله آن است كه هر كه راضى باشد بر هر حكمى [ كه ] از احكام حضرت الوهيّت آيد و طريق تسليم و تفويض پيش گيرد ، در مجارى قضاى جناب ربوبيّت هميشه در نظارهء حقّ است و فانى در مشاهدهء جناب مطلق ، و هر كه اختيار كند بندهء مراد خويش است و در قيد هواى خويش و بنده تا با خويش است طاقت كشيدن ذرّهاى از بلا نيارد و چون با حق باشد بلاى هر دو كون بكشد و باك ندارد . همانا دانستهاى كه آدم صفىّ ، صلوات اللّه عليه و سلامه تا در دارالسّلام اختيار به فرمان حق باز گذاشته بود و از مراد و آرزوى خويش گذشته ، دارالسّلام مقام او بود و حور و غلمان ، غلام او و حوّا انيس او و ملائكه جليس او و تاج عزّت بر سر او و ديباج عظمت در بر او و چون يكقدم از اختيار حق بيرون نهاد و به ترك يك فرمان رضاى ايزد از دست داد از دار « 2 » سلامت به مقام ملامت آمد و از انيسان همدم و جليسان محرم دور افتاد و سرش از تاج عزّت محروم شد و دوشش از ديباج عظمت بىبهره ماند چون صدرنشين تخت خلافت را خلاف يك فرمان و اختيار يك لقمه ، از ذروهء جلال به حضيض ملال تواند آورد ، ببين كه حال كسى كه همه عمر خلاف رضاى حق ورزد و از قيد اختيار خويش پاى بيرون بنهد چگونه باشد ؟ شعر :
پرسيد يكى كه ره كدام است * گفتم : ترك مراد و كام است
اى عاشق راه دان كه راهت * بر حسب رضاى آن همام است
يك لحظه ز كوى دوست دورى * در مذهب عاشقان حرام است
آواره دلا ميا بدين سو * آنجا بنشين كه خوش مقام است
هامش
( 1 ) . در نسخه . چيزى شبيه هفد يا سفدت ( بىنقطه ) آمده .
( 2 ) . نسخه : و از .