گرفته امّا از مشاهدهء عدم اعتقاد شما دربارهء رسول خويش آن داعيه كم شد و آن آرزو بيش نماند . در ملّت ما مقرّر است كه عيسى ، عليه السّلام ، يك مركب بيش نداشت و آن را به غير از چهار سمّ نبود حالى در معبد و كليسا چندين هزار سمّ مراكب از زر گرفته و به جواهر مرصّع ساخته نگاه مىدارند به تمنّاى آنكه شايد كه يكى از اينها سمّ مركب عيسى باشد ، عجب از دين اسلام كه هركسى را كه دم از سيادت مىزند و خود را به حضرت رسالت نسبت مىكند مراعات جانب او بر خويش مفترض نمىشناسند و خدمت و هوادارى او بر ذمّهء همّت واجب نمىدانند تا باشد كه در ميان آن جماعت فرزندى را از فرزندان حضرت رسالت رعايت كرده باشند .
براى رضا جستن مقلبى * بكن روز و شب خدمت هر دلى
ز آيينه و شانه تعليم گير * كه از بهر زلف و رخ دلپذير
يكى شانه كارى به هر مو كند * دگر خدمتى پيش هر رو كند
ز ناشستهرويى مكن جان دريغ * چو دانى بود مِهر در زير ميغ
اهل قافله از مقالت نصرانى غرق خجالت و پشيمانى گشتند .
غرض از عرض اين حكايت آنكه معامله با سادات به نوعى به تقديم رسد كه دشمنان دين را امكان طعنى چنين نباشد و ائمّه « 1 » و علما را كه ورثهء انبيا و حفظهء بيضهء دين 297 / 15 خداىاند و رطب جنىّ « 2 » ايمان بىرتب سنىّ ايشان هنىء نگردد ، به چشم اعزاز « 3 » و احترام ملحوظ دارد و از صوب و فيض اكرام به حظّ اوفر محظوظ و در حوادث دينى و واقعات شرعى از مقتضاى قول و حكم و فتواى ايشان تجاوز جائز نشمرد و در معظمات امور مملكت و مهمّات شيوهء « 4 » سلطنت ، استحضار « 5 » همّت عالى بر قضيّت مقالت اين اعاظم و اعالى مقصور دارد و دائم ملاحظهء اين معنى كند كه بر قول [ مفسّران اعتماد كند و چنان داند كه ] « 6 » مفسّران اولوالأمر علمايند كه به تبليغ اوامر و نواهى و تبيين احكام حضرت الهى مشتغلاند و امتثال مثال و قبول مقال ايشان بر ذمم همم صناديد عالم و سلاطين بنىآدم از جملهء واجبات است و اجلال و اكرام و اعزاز و احترام ايشان سبب سعادت دو جهانى و موجب مصادفت اقبال جاودانى است و هميشه اين نكته را
هامش
( 1 ) . ر ك حواشى .
( 2 ) . التّوسل ، نسخه : طنى رتب .
( 3 ) . نسخه : اغراص .
( 4 ) . نسخه : شيون .
( 5 ) . نسخه : استحصار .
( 6 ) . عبارت ميان دو قلّاب در نسخه نيست از روى التّوسل ص 20 تا 22 گرديد .