تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ينبوع الأسرار في نصايح الأبرار ( فارسى ) — صفحة 296

مساهمون:

ص٢٩٦
« قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى »
« 4 » به جاى آرد و ترتيب مصالح و تربيت ايشان را در مواقف حقّ و مدارج قدس ، ذخيره‌اى بزرگ و وسيلتى تمام داند و روز محشر كه از « 5 » معشر جنّ و انس فرياد :
« فَهَلْ لَنا مِنْ شُفَعاءَ فَيَشْفَعُوا لَنا »
« 6 » برآيد در حضرت نبوى وديعتى معدّ و شفاعت را ذريعتى مؤكّد شناسد و ايشان را به حسن اشفاق مخصوص گرداند و اعداد اسباب معاش و وجوه انتعاش ايشان از مطاعم نامرضىّ و مطامع « 7 » به ابتذال مفضى ، كه لايق منصب ايشان نباشد مستغنى گرداند . فىالجمله با فرزندان حضرت رسالت كه نور حدقه جلالت و نور حديقهء ايالت‌اند معاملت بر نهجى كند كه اعداى دين را مجال طعن نباشد . بيت :
مرا بايد كه در افعال شاهى * نيابد هيچ طاعن جاى طعنى

حكايت [ حج و سيد فقير و نصرانى ]

- از همدمى ظريف و محرمى لطيف استماع افتاد كه مىگفت : در سفر بيت اللّه با قافله‌اى همراه بودم و در مقاسات شدايد طريق تسلّى نفس داده راه مىپيمودم و مىگفتم : لمؤلّفه .
خطر باديه مردانه دو سه روز بكش * تا امان در حرم كعبهء عليا بينى رنج نابرده كجا گنج به دستت آيد * درد ناديده كجا روى مداوا بينى شوره از خاك دمد پس گل و سنبل رويد * غوره از خاك دمد پس مى حمرا بينى
« 8 » 296 / 15 و در آن راه سيّدى بىزاد و راحله به همراهى قافله مىرفت روزى از غايت ضجر و سآمت ، اظهار ملالت از ارباب ثروت و اصحاب دولت كرد . تاجرى نصرانى در قافله حاضر بود زبان طعن بر قاصدان حجاز و متوجّهان حرم راز و خلوت خانهء نياز به صد تشنيع شنيع دراز كرد ، بعضى از سر نادانى در جواب نصرانى گفتند : سيادت او در پيش ما محقّق نيست و انتساب او به حضرت رسالت مقرّر نى ، پس تساهل در تعظيم و اكرام و تبجيل و احترام او مبنى بر اين معنى است و توانى و تغافل در انجاح مطالب و اسعاف مآرب او مستند بر اين سند . كافر نصرانى رخش سخنرانى در ميدان فصاحت تاخت و ربقهء خجالت را طوق رقبهء قافله اسلام ساخت و به لفظ فصيح و عبارت صريح چنين گفت كه : مرا داعيهء انتظام در سلك اهل اسلام پيدا شده بود و دست اين آرزو دامن جان
هامش
( 4 ) . انعام ( 6 / 90 ) . ( 5 ) . در . ( 6 ) . اعراف ( 7 / 53 ) . ( 7 ) . التّوسل ص 20 در نسخه . مطالع . ( 8 ) . ر . ك : حواشى .