طويّت دهد محصوص . چنان كه ايشان به عواطف و عوارف [ او ] مشمول باشند و به دل فارغ به دعاى دولت مشغول و وجوه مشايخ و رعايا را كه ودايع آفريدگار و مادّهء امداد « 1 » روزگارند و نظام پادشاهى به نظم حال ايشان منوط است و رضاى الهى به فراغ بال ايشان مربوط ، در حجر شفقت و جوار رقّت خويش دارد « ارحموا من فى الأرض يرحمكم من فى السّماء » و مزارعان و دهاقين را كه سبب آبادانى عالم و محصّلان ارزاق بنىآدماند از تصرّف ظلم ظلمهء متغلّبه « 2 » مصون دارد و آمال ايشان را در مصالح زراعت به حصول مقرون ، و سائس « 3 » عدل را شحنهء كار ايشان سازد تا هركس به اطمينان دل به عمارت و به زراعت پردازد كه حياطت ملك بىوساطت لشكر صورت نبندد و جمع لشكر بىانفاق « 4 » اموال ممكن نشود و كسب « 5 » مال بىزكات ولايت دست ندهد و ترتيب عمارت بىسياست پادشاهانه ميسّر نشود و تقديم ابواب سياست جز به قانون معدلت راست نيايد « لا ملك الّا بالرّجال و لا رجال الّا بالمال و لا مال الّا بالرّعيّة و لا رعيّة الّا بالعمارة و لا عمارة الّا بالسّياسة و لا سياسة الّا بالعدل » و محترفه و اهل اسواق را از تحمّل اعباء مشاقّ محفوظ گرداند تا كارهاى خلايق كه به نفس خود مباشر آن نتواند بود فرونماند و طوايف حشم و زمرهء جنود و خدم را كه نگاهدارندگان حريم دولت و حافظان حوزه ملك و ملتاند به اندازه ايشان در ثبات قدم عبوديّت و حقّ قدم خدمت ، مراعات به واجب و رعايت جانب لازم دارد و همگنان را به خوشسخنى و گشادهرويى ، بندهء مطاع و چاكر مخلص خويش گرداند كه دوستى مخدوم جز به لطف معاشرت و مراعات زبان در دل خدمتكار جاى نگيرد و اتّفاق كلمهء ايشان در تشمّر خدمات دولت و توفّر بر تحرّى رضاى يكديگر حاصل دارد و به تنازع و تجاذب و مكاشحت و مكاوحت ايشان كه از آن خللهاى بزرگ خيزد و به استظهار آن خصمان چيره شوند همداستان ايشان نباشد كه در عهود سالفه « 6 » فسادى كه به حريم ملكى راه يافته است تباشير آن از مداجات « 7 » كبر او معادات امراى حشم بوده است با يكديگر ، و نصّ قرآن مصداق و محقّق آن حال است ، قوله تعالى :
« وَ لا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ
هامش
( 1 ) . ن : امتداد .
( 2 ) . التوسل : از تصرف . ظلم متحنده و سپاه و از شاهكار و بيكار متغلبه . . .
( 3 ) . ن : ستايش .
( 4 ) . ن : اتّفاق .
( 5 ) . ن : تسپ .
( 6 ) . سابقه .
( 7 ) . التوسل : در نسخه . مراحات .