تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ينبوع الأسرار في نصايح الأبرار ( فارسى ) — صفحة 294

مساهمون:

ص٢٩٤
شود . چهار سال بدين منوال ندا مىدادند هيچ كس از فضل نشانى نمىداد ؛ چون مدّت توارى فضل امتدادى يافت و از محنت تنهايى ملول شد روزى مجهول‌وار جوالى بر دوش انداخت و از نهان‌خانه بيرون آمد تا به موضعى ديگر نقل كند . سوار و پياده‌اى چند از مأمون بر راه بودند پياده [ اى ] فضل را بديد و بشناخت ، با سواران گفت . شاد شدند و روى به سوى او آوردند ، چون سوارى به نزديك او رسيد فضل جوالى كه به پشت داشت از دوش به دوش ديگر انداخت ، اسب برميد و سوار را به زمين زد . فضل بدويد چون پاره‌اى راه برفت در خانه‌اى گشاده ديد در رفت ، پيرزنى را ديد ، در پاى او افتاد . گفت : ظالمى در پس من است از دست او مرا خلاص بايد داد ؛ پيرزن رحم كرد و بر بالاخانهء او نهان‌خانه‌اى بود ، فضل را در آنجا راه داد . چون لحظه‌اى قرار گرفت همان سوار درآمد ، پيرزن را گفت : مرا امروز صيدى به دام افتاده بود كه بدان از توانگرى اميدها داشتم . فضل چون بشنيد ، حال بر او متغيّر گشت و او را عطسه‌اى اتّفاق افتاد : پرسيد كه در اين خانه كيست ؟ زن گفت : برادرزادهء [ من است ] در اين راه كه مىآمد دزدان به دو رسيدند و او را برهنه كردند و هرچه داشت ببردند . مرد گفت : جامهء من بستان به دو ده و او را حاضر كن تا حال او مشاهده كنم . زن گفت : خدمت كنم و به جان امتنان نمايم ، امّا چند روز است كه از بىبرگى طعام نخورده است و نيك گرسنه و بىتوشه است و اگر لطف كنى و انگشترين من به بازار ببرى و گرو كنى و طعام به يارى تا اين بيچاره بخورد ، بعد از آن به خدمت تو حاضر گردد ، بعد از منّت ثواب هم باشد . قبول كرد و از سر ترحّم انگشترى بستد و برفت . پيرزن سبك پيش فضل آمد و گفت : خيز و بيرون آى و دو ، هان چه نشينى ، برو . فضل بيرون آمد و متحيّروار مىرفت و نمىدانست كه كجا مىرود تا به در سرايى عالى رسيد مانده و خسته شده بود ، خواست كه در سايهء ديوار آن سرا جلسه‌اى استراحتى كند . همين كه بنشست ، آواز سمّ اسب در گوش او آمد ، سبك برخاست و در دهليز آن سرا رفت تا آن سواران درگذرند . اتّفاقا آن سراى شاهك بود كه سالها در طلب او به جان مىگرديد و از او قطعا نشان نمىديد همين كه در دهليز خانه آمد فضل را ديد ، بشناخت و به گشاده‌رويى و به خوش‌سخنى او را پرسش كرد و به خانه برد و بنواخت و خانه خاصّ از براى نشست او در گوشه‌اى مهيّا كرد و فرش بگسترانيد و اوانى ترتيب داد و سه روز را خدمتها كرد و عزيز و مكرّم داشت . بعد از آن فضل را