چو قاضى به فكرت نويسد سجل * نگردد ز دستاربندان خجل
نظر كن چو سوفار دارى به دست * نه آنگه كه پرتاب كردى ز شست
به تخصيص مىبايد كه به منصب وزارت كسى را تعيين فرمايى كه عالم ، عادل ، منصف ، نيكوخلق ، متميّز كافى ، امين ، واقف ، جهان ديدهء كاردان ، صاحب همّت ، صاحب رأى با مروّت ، ديندار ، پاك اعتقاد و مشفق باشد ، كه وزير پادشاه را به مثابت عقل است دل را ، چنان كه دل را از عقل كامل ناگزير است تا به مشاورت او در ممالك [ تن ] تصرّف كند و مصالح كلّى و جزوى بدن بدان رعايت نمايد ، پادشاه را نيز از وزيرى موصوف بدين خصال حميده و معروف بدين خلال « 1 » پسنديده ناگزير است . لمؤلّفه :
به دانا بفرماى همواره كار * چو خواهى كه كارت شود چون نگار
كه دانا به هر كار باشد تمام * به دانا سپارد زمانه لگام
ز دانا توان يافت آرام دل * ز نادان نيابد كسى كام دل 293 / 11
چُنين خواندم از دفتر زرنبشت « 2 » * كه دانا بود بىگمان در بهشت
چون چنين بود پادشاه به فراغت و رفاهيّت به جهانگيرى و آنچه شرائط و آداب و ناموس سلطنت است مشغول تواند بود و به واسطه مكارم اخلاق و مرحمت و اشفاق اين چنين وزير باشهامت ، نام نيك پادشاه تا قيامت مخلّد [ گردد ] .
حكايت [ متوارى شدن فضل بن ربيع ]
- در تواريخ مسطور است كه فضل ربيع 293 / 16 كه وزير هارون الرّشيد بود چون نوبت خلافت محمّد امين رسيد در باب مأمون خليفه قصدهاى صريح كرد و در دفع و رفع او سعيهاى بليغ نمود چون غرض او حاصل نشد و مقصود فضل به حصول موصول نگشت و رايت رفعت مأمون از اوج ثريّا بگذشت و آتش اقبال محمّد امين منطفى « 3 » و ساكن شد ، فضل ربيع متوارى گشت . مأمون خليفه را خدمتگارى بود كه [ سندى ] « 4 » شاهك خواندندى ؛ او را فرمود كه : تو را به هيچ شغل موسوم نبايد بود جز آنكه پيوسته طالب و متفحّص حال ربيع باشى . شاهك روى به آن شغل نهاد و هر سعى و جدّ و جهد كه ممكن بود در طلب و تفحّص او به تقديم رسانيد و چند كرّت ندا كرد كه هر كه فضل ربيع را به درگاه حاضر گرداند هزار دينار بستاند و به انواع نواخت و تشريف مشرّف
هامش
( 1 ) . نسخه : جلال . خلال به معنى خصلتها و خوىها .
( 2 ) . زرنبشت ؟ زردهشت ؟
( 3 ) . منطقى .
( 4 ) . در نسخه « سعيد » ر . ك : حواشى .