آزرده نشدى . دل بر او خوش كردم ، تو شفاعت كن تا خداى ، عزّ و جلّ ، او را رحمت كند . رسول دعا كرد و گفت اى عجوزه خداى بر وى ببخشود و عذاب از وى برداشت و اگر خواهى بدانى گوش بر قبر او نه ، ضعيفه گوش بر قبر فرزند نهاد . آواز آمد كه اى مادر اكنون بياسودم و عذاب از من برداشته شد كه تو از من راضى شدى ، خداى ، تعالى ، از تو راضى باد .
حكايت - موسى ، عليه السّلام ، گفت : الهى آن را كه در بهشت نديم من خواهد بود به من بنماى .
جبرئيل ، عليه السّلام ، به فرمان ملك جليل خبر داد كه فلان جا قصّابى است در بهشت نديم تو خواهد بود . موسى ، عليه السّلام ، بيامد جوانى را ديد بر شكل عيّاران گوشت فروآويخته مىفروخت . موسى ، عليه السّلام ، از دور در وى نگاه مىكرد . وقت نماز شام نزديك شد . مرد پارچهاى گوشت در دست گرفت و در دكان دربست و روى به خانه نهاد ، موسى ، عليه السّلام ، گفت : اى آزاد مرد ، امشب مرا ميهمان توانى داشت ؟
گفت : آرى على الرّأس و العين . موسى را ، عليه السّلام ، به خانه برد و چراغى پيش نهاد و طعامى مىساخت و زنبيلى از ميخ درآويخته بود ، هر ساعت بيامدى و سر در آن زنبيل كردى و چيزى بگفتى و به سر كار باز آمدى . چون طعام [ حاضر ] شد سفره را پيش موسى عليه السّلام ، نهاد و آن زنبيل از ميخ فروگرفت و روى در زنبيل نهاد و هر ساعت كفچهاى طعام برداشتى و دست در آن زنبيل كردى . چون فارغ شد موسى ، عليه السّلام ، از آن زنبيل آوازى شنيد ولى ندانست چه مىگويد . چون زنبيل در ميخ كرد موسى ، عليه السّلام ، گفت : اى جوان اين زنبيل چيست و اين چه حال است ؟ اوّل كه درآمدى سر در آن زنبيل كردى چه گفتى ؟ جوان گفت : مادرى پير دارم و ضعيف ، نتواند نشست ، او را در آن زنبيل نهادهام . او را پرسيدم كه حال چون است و آن كفچههاى طعام در دهان او مىنهادم ، موسى ، عليه السّلام ، گفت : آوازى شنيدم ، چه مىگفت ؟ جوان گفت : دعا مىكرد كه خداوند ، عزّ و جلّ ، تو را در بهشت نديم موسى ، عليه السّلام ، گرداند . موسى ، عليه السّلام ، گفت : اى جوانمرد تو را بشارت باد ، منم موسى و خداوند مرا خبر داد كه تو در بهشت همنشين من باشى و حالى معلوم كردم كه اين شرف و كرامت تو را به بركت رضاى والده و از يمن دعاى او بوده است .
مذهب حق آنست كه اموات را از دعاى احيا و صدقهء ايشان كه از براى اموات كنند