بخور ، گفت : چگونه خورم كه خداى مىگويد :
« وَ سُقُوا ماءً حَمِيماً فَقَطَّعَ أَمْعاءَهُمْ »
« 1 » اى رسول خداى ، چون او فرمان من نبرد دل من از وى آزرده شد . رسول ، عليه السّلام ، شفاعت كرد و مادر نيز از دل از فرزند راضى شد . فى الحال جوان را زبان گشاده گشت و كلمهء شهادت بگفت و از دنيا برفت . جبرئيل ، عليه السّلام ، بيامد و گفت : يا سيّد ، عقيل اگرچه طاعت بسيار داشت چون مادر از وى ناخشنود بود ما وقت وفات مهر بر زبان او نهاديم و بداشتيم تا آنگاه كه مادر از وى خشنود شد ، تا بدانيد كه رضاى مادر سر همهء طاعتهاست .
حكايت [ رفتن پيامبر ص به بقيع به همراه ابو ذر ]
- ابو ذر غفارى ، رضى اللّه عنه ، مىگويد : روزى رسول ، عليه السّلام ، مرا گفت : برخيز تا به زيارت غريبان رويم . گفتم : يا رسول اللّه به زيارت كدام غريبان ؟ گفت :
زيارت غريبان كه كس ايشان را زيارت نكند . گفتم : يا رسول اللّه مگر مردگان را مىگويى ؟ گفت : بلى . من با وى برفتم . رسول ، عليه السّلام ، به گورستان بقيع رفت بر سر گورى بايستاد و آهى سرد برآورد . گفتم : يا رسول اللّه اين گور كيست ؟ گفت : يا ابا ذر اين گور يكى است از امّتان من كه او را عذاب مىكنند چون آواز من به گوش او رسيد از من شفاعت مىخواهد ، يا ابا ذر ندا كن تا مردم حاضر آيند تا اين حال منكشف گردد . ندا كردم هركس بر سر گور اقرباى خود حاضر آمد و بر سر آن گور كسى حاضر نشد . گفت :
ديگرباره طلب كنيد . طلب كردند ، ضعيفهاى حاضر شد ، عصا در دست گرفته و از غايت ضعف و سستى افتانوخيزان ، چون بدانجا رسيد رسول ، عليه السّلام ، گفت : اى مادر در اين خاك كيست ؟ گفت : يا رسول اللّه فرزند من است و من از وى ناخشنودم : رسول ، عليه السّلام ، گفت : اى مادر خشنود شو كه او را عقوبت مىكنند اگر خواهى كه بدانى گوش بر گور او نه ، عجوزه گوش بر گور او نهاد ، فرياد مىكرد و مىگفت : « الامان الامان يا امّاه فانّ من تحتى نار و عن يمينى نار و عن شمالى نار . » مادر را دل بسوخت . رسول ، عليه السّلام ، گفت : اى مادر چرا دل بر اين فرزند خوش نكنى و رضاى نشوى ؟ گفت : اى رسول خداوند ، يك روز نماز مىگزاردم اين فرزند مست درآمد و مرا بيفكند و دست من افكار كرد ، من از وى آزرده بودم اكنون كه او را بدين حال مشاهده كردم دل من بر جگر گوشهء خود بسوخت ، اى كاش هزار كوه بلا بر جان من بودى و يك سر موى او
هامش
( 1 ) . محمّد ( ص ) ( 47 / 15 ) .