تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ينبوع الأسرار في نصايح الأبرار ( فارسى ) — صفحة 284

مساهمون:

ص٢٨٤
جاودانى مراعات جانب والده بود و در پيش من محقّق و معلوم و مقرّر و مفهوم شده است كه مصادفت جميع دولت و اقبال و معانقت عرايس « 1 » تجلّيات ملك متعال اثرى از آثار رضا و بركتى از بركات دعاى اوست و قصّه چنان بود كه شبى از شبهاى زمستان كه برودت بر طبيعت هوا غالب بود و مرغان آبى در هواى مجاورت آتش سيخ آهنين را طالب ، والدهء شريفه آب خوردنى را طلبيد ، برخاستم و چون آب در خانه حاضر نبود رفتم و به تعب بسيار آب از كاريز برگرفتم و چون باز آمدم والدهء عزيزه را چشم گرم شده بود ، از خواب خوش بيدار ساختن مصلحت نديدم و آب بر زمين نهادن و تكيه كردن از حسن ادب بعيد شناختم . لا جرم آن شب [ سبو ] بر دست گرفته بر پاى ايستادم و حال آنكه ظرف آب از سردى هوا به دست من چفسيده بود . والدهء شريفه متنبّه شد و چشم مبارك بگشاد ، گفتم : ماما اگر رغبت باشد آب حاضر است . گفت : اى سلطان ماما بيار تا بخورم و چون بخورد دعاى خير كرد . اين همه سعادت و شهرت به اسم سلطانى به بركت نفس و اثر دعاى والده است . 284 / 12

حكايت [ رسول الله بر بالين عقيل ]

- در جوار حذيفة اليمانى 284 / 13 ، رضى اللّه عنه ، جوانى بود پارسا ، نام او عقيل مشهور به زهد [ و ] ورع تا به حدّى كه هركس به دعاى او رغبت كردندى ، رسول ، عليه السّلام ، يك روز به زيارت آمد او را ديد پلاسى پوشيده و غلى در گردن نهاده و گورى بر كنار سجاده افگنده و خداى را عبادت مىكرد . رسول ، عليه السّلام ، او را زيارت كرد و بيرون آمد . روزى چند برآمد . حذيفه ، رضى اللّه عنه ، بيامد و گفت : يا رسول اللّه ، عقيل در سكرات موت است . رسول ، عليه السّلام ، بيامد و عقيل را بر بستر مرگ خفته و جان به لب آمده ديد ، شهادت در زبان او نهاد ، زبان او در شهادت نمىرفت . رسول ، عليه السّلام ، گفت : اين پارسا بود چرا زبان او در شهادت جارى نيست ؟ گفتند : يا رسول اللّه مادر از وى ناخشنود است . رسول ، عليه السّلام ، مادر را بخواند و گفت : اى مادر او چه گناه كرده است و سبب آزار چيست ؟ گفت : يا رسول اللّه ، جامهء نرم نمىپوشيد و نمىخفت و طعام نمىخورد ، پيراهنى ساختم و شربت آبى و نانى مهيّا كردم و پيش او بردم و گفتم : اى فرزند اين پيراهن بپوش كه تنت از پلاس رنجور شد ، گفت : اى مادر چگونه پوشم كه خداى مىگويد كه :
« سَرابِيلُهُمْ مِنْ قَطِرانٍ »
« 2 » گفتم : طعام
هامش
( 1 ) . عرايض . ( 2 ) . ابراهيم ( 14 / 50 ) .