تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ينبوع الأسرار في نصايح الأبرار ( فارسى ) — صفحة 276

مساهمون:

ص٢٧٦
از اكابر و معارف كه به جمعيت مىرفتند با خود گفتم لا بد به دعوتى مىروند چون طفل نفس را بيش از آن امكان صبر نبود خود را طفيلىوار در ميان ايشان انداختم و با ايشان مىرفتم تا به در سرايى عالى رسيديم . پرده‌دار پرده برداشت ، با ايشان در رفتم ، كسى منع نكرد و سرايى ديدم عالىتر از قبّهء آسمانى ، آراسته به انواع فرش و اوانى ، به گوشه‌اى بنشستم و از آن شخص كه در پهلوى من نشسته بود پرسيدم كه اين سراى كيست و اين جمعيّت براى چيست ؟ گفت : اين سراى فضل جعفر است كه از كبار آل برمك است و موجب جمعيّت ، عقد نكاح كريمهء اوست چون خاطب حاضر شد و خطيب خطبه بخواند و آن عقد منعقد گشت خادمان بيامدند و در پيش هركسى طبقى از زر بنهادند ، با خود گفتم همانا كه مرا با اين بزرگان برابر ندارد يكى از اين طبق پر از زر برگيرم . در اين فكر بودم كه طبقى پر از زر پيش من نيز بنهادند و كاغذها نيز نثار كردند و آن حجّتهاى املاك بود و ضياع و از آن نيز هركس مىگرفتند من نيز دو سه از آن برداشتم و غرض آن بود كه هركس كه از آن حجّتها برگيرد هر ملك كه در آن حجّت مذكور باشد حقّ وى شود . « 1 » 276 / 13 چون آن جماعت بازگشتند من نيز برخاستم كه بروم ، غلامى بيامد و مرا بخواند ، با خود گفتم كه همانا كه مرا مىطلبند كه طبق زر و حجّتها از من بستانند . برفتم تا مرا به بارگاهى بردند و فضل جعفر حاضر بود چون نظر بر من انداخت ترحيبى فرمود . گفت : تو در ميان آن طايفه غريب مىنمودى ، حال خود بازگوى . من قصّهء غصّهء خود را باز گفتم : گفت : اينجا كى رسيدى ؟ گفتم : اين زمان ، گفت : كجا نزول كرده‌اى ؟ گفتم : اولاد و اطفال در فلان مسجدند و هنوز منزل معيّن نشده است . فرمود كه دلتنگ مباش كه اسباب معاش را مهيّا گردانم و تو را بنوازم . پس غلامى را بخواند و در گوش او كلمه‌اى بگفت . در حال از جهت من تشريفى آوردند و به خلعت خليفه مرا مشرّف گردانيدند و [ پس از ] آن مرا در خانه‌اى بداشتند و قطعا نگذاشتند كه با سر اطفال و عيال بروم و هرچند در باب بىبرگى عيال سخنى مىگفتم مىفرمود كه ايشان در خانهء خداوند [ ند ] و در پناه لطف او ، ايشان را بىبرگ ندارد . آن شب در خدمت او بودم چون تباشير صبح صادق عرصهء عالم را به نور خود روشن گردانيد فرمود كه دلم به اطفال تو نگران است برو و ايشان را درياب و خادمى با من روان كرد ، خواستم كه به طرف آن
هامش
( 1 ) . ر . ك : حواشى .