تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ينبوع الأسرار في نصايح الأبرار ( فارسى ) — صفحة 275

مساهمون:

ص٢٧٥
بعد از آن به ذكر محامد و مفاخر و فضائل و مآثر ايشان مشغول شد و بر روان ايشان دعاى فراوان و ثناى بىپايان فرستاد چون قصد رفتن كرد سرهنگان خليفه از كمينگاه آمدند و گفتند : فرمان حضرت خلافت پناهى كه سايهء اخصّ الهى است بر آن جمله نفاذ يافته كه تو را به درگاه سعادت پناه حاضر گردانيم . گفت : « رضينا بقضاء اللّه » هزار جان گرامى فداى جانان باد . مىدانم كه خليفه مرا سياست فرمايد اگر شما چندان لطف فرماييد و آن‌قدر مدّت مهلت دهيد كه فرزندان را وداع كنم و وصيّت‌نامه بنويسم موجب ثواب جزيل و سبب اجر جميل گردد ، گفتند : رفتن به وثاق ممكن نباشد امّا اگر وصيّتنامه‌اى هم اينجا بنويسى روا بود . پير بنشست و وصيّت‌نامه‌اى نوشت و به غلام داد و با سرهنگان به خدمت هارون الرّشيد رفت ، چون نظر خليفه بر او افتاد بانگ بر وى زد و گفت : به چه استظهار از بأس و سطوت ما ايمن شده‌اى و جماعتى را كه از اثر غضب و سخط ما نيست گشته‌اند ثنا مىگويى و در اطلال دشمنان دولت ما منبر مىنهى و خطبه به ذكر محامد و فضائل ايشان مىخوانى همين ساعت فرمان فرمايم كه به تيغ چون قطرهء آب خونت در خاك ريزند و به آتش عذاب بسوزند و خان و مانت را بر باد دهند . گفت : مىدانم كه در معرض سخط و غضبم و از اين ورطه هايل جز لطف شامل حضرت خلافت پناهى [ چيزى مرا ] نرهاند . لمؤلّفه :
اگرچه محض گناهم اميدوارى من * به فيض شامل و الطاف بىكرانه توست « 1 » 275 / 16
امّا يك حكايت به سمع اشرف رسانم ، بعد از آن اگر در هلاك من حكم نافذ گردد جز تسليم چاره ندانم ، شرف اجازت بدان پيوست . گفت : حضرت خليفه مهبط تجلّيات سبحانى و محلّ اقبال آسمانى باد ، مرا نعمان بن منذر دمشقى گويند و آباء و اجداد من از كبار و كرام عراق و شام بوده‌اند و از اتّفاقات عجب ، بخت از من برگشت و روز دولت من به شام محنت مبدّل شد چون در آن محنت بيچاره گشتم به ضرورت از خان‌ومان آواره شدم ، بعد از آن اطراف و اكناف خراسان و ماوراءالنّهر را طوف كردم و از هيچ جانب فرجى نديدم و رنج بىبرگى و فقر و مذلّت بسيار كشيدم بعد از آن به بغداد آمدم و اولاد و اطفال خود را در موضعى نشاندم و از آنجا بيرون آمدم تا كه را يابم كه جراحت فقر مرا به راحت تصدّقى مرهمى نهد ، چون به ميان بازار رسيدم جمعى را ديدم
هامش
( 1 ) . ر . ك : حواشى .
ينبوع الأسرار في نصايح الأبرار ( فارسى ) — صفحة 275 | كمال الدين حسين بن حسن خوارزمي / مهدى درخشان