به استعانت نعمت او چنان كه جعفر 272 / 1 از سيّد الطّائفه ، جنيد ، رضى اللّه عنهما ، نقل مىكند كه مىگويد كه هرگاه كه شيخ سرىّ ، قدّس سرّه ، خواستى كه مرا منفعت رسانيدى از من سؤالى كردى ، روزى مرا گفت اى ابو القاسم شكر چيست ؟ « 1 » گفتم آنكه استعانت كرده نشود « 2 » به چيزى از نعم الهى در معاصى ، او گفت : اين معرفت تو را از كجا حاصل گشت ؟ 272 / 3 گفتم : از شرف مصاحبت و دولت مجالست تو . بدان كه مقصود از ايراد اين اصول بيان حقيقت شكر بود و آن متبيّن گشت و اگر طريق كشف غطا از شكر بارى ، تعالى ، سلوك كرده آيد هرآينه بىوقوع باب معارف و بىاثبات اين معنى كه در حقيقت شاكر و مشكور اوست چنان كه ذاكر و مذكور اوست اين كشف دست ندهد و اين رساله محلّ ايراد آن حقايق نيست و اگر به تفصيل نعم بارى اشتغال نمايم و به اصناف و انواع آن تنبيه كنم مجلّدات و دفاتر از شرح بعضى از آن قاصر آيد . لمؤلّفه طاب ثراه :
تا قيامت گر بگويم زين كلام * صد قيامت بگذرد وين ناتمام « 3 » 272 / 11
نفس مىنيارم زد از شكر دوست * كه شكرى ندانم كه در خورد اوست « 4 »
عطايى است هر مو از او بر تنم * چگونه به هر موى شكرى كنم
ستايش خداوند بخشنده را * كه موجود كرد از عدم بنده را
كه را قوّت وصف احسان اوست * كه اوصاف مستغرقشان اوست
به جان گفت بايد نفس بر نفس * كه شكرش نه كار زبان است و بس
نگويد درود تو مور و سمك * كه فوج ملايك بر اوج فلك
هنوزش سپاس اندكى گفتهاند * ز بيور هزاران يكى گفتهاند
حكايت - [ تعجب فرشتگان از عبادت عابد ]
يكى اندر زمان پيشين خداى را ، جلّ جلاله ، چندان طاعت و عبادت كرد كه فرشتگان را از عبادت او عجب آمد . ملك ، تعالى ، فرشتهاى فرستاد به نزديك آن عابد تا سؤال كند كه به فضل خداى ، عزّ و جلّ ، در بهشت مىروى يا با طاعت خويش ؟
آن عابد گفت : فضل آن كسى را بايد كه او را طاعت نباشد مرا چهارصد سال طاعت است به فضل چه حاجت ؟ حق ، سبحانه و تعالى ، فرشته را باز فرستاد كه او را بگوى ، چهار صدساله عبادت خويش را با يك ساعت بينايى كه حضرت الهى ، جلّت قدرته ، در
هامش
( 1 ) . ر . ك : حواشى .
( 2 ) . نسخه : شود .
( 3 ) . ر . ك : حواشى .
( 4 ) . ر . ك : حواشى .