[ پيامبرى از بنى اسرائيل 265 / 1
و سنگى در جوف او ]
و ارباب بصارت را بر اين سرّ اشارت است در آنچه روايت مىكند كه پيغامبرى از انبياى بنى اسرائيل ، عليهم صلوات الملك الجليل ، در [ مجاز ] « 1 » خود سنگى ديد صغير كه از وى آب كثير بيرون مىآمد آن پيغامبر ، عليه السّلام ، تعجّب كرد ، خداوند ، تعالى ، به قدرت كامله و حكمت شامله آن سنگ را به سخن آورد پس گفت : از آن وقت باز كه شنيدهام كه آتش افروز دوزخ آدمى و سنگ خواهد بود كما قال تعالى :
« وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ »
« 2 » از مخافت آن حالت مىگريم . آن پيغامبر خلاصى آن سنگ از آتش دوزخ طلب كرد و از حضرت حق ، سبحانه و تعالى ، نجات او مسئلت نمود ، وهّاب كريم اجابت فرمود آن پيغامبر بعد از آن حال سنگ را اعلام كرد و بگذشت بعد از مدّتى چون مرور بدان مقام واقع شد سنگ را بر همان حال مشاهده كرد گفت : اى سنگ اكنون گريه از براى چيست ؟ جواب داد كه آن گريهء خوف بود ، اين گريهء شكر است و در اين نقل تصريح است بدان كه گريه نيز از شكر توريد است . پس از آن جهت ارباب بيان ، مورد شكر را اعمّ داشتهاند و نيز فعل و قول و حالى را كه منبّئ از تعظيم منعم باشد شكر انگاشته بلكه اصحاب بينش بينند و ارباب دانش دانند « 3 » كه تبسم لب چون شكر ، شكوفه شكرگزارى باد صباست و طراوت اطراف چمن و نضارت لاله و سمن اداى شكر اعتدال هواست . و للّه درّ من قال ، قدّس اللّه سرّه .
محتاج نيستم به زبان در اداى شكر * پيداست شكر من ز سرورى كه در سر است
در شكر باز نيست زبان شكوفه را * شكرش تبسم لب چون تنگ شكر است
بىنطق ، لاله شكر صبا مىكند ادا * شكرش بهار تازگى و لون احمر است
با آنكه بيد شاكر ابر است بىخلاف * با صد زبان خموشتر از سوسنتر است
بىشكر نوبهار چمن نيست يكزمان * شكرش شكفتن گل و نسرين و عبهر است
در گلشن از نسيم صبا بهره برگرفت * شكرش روايح نفس روحپرور است
فضائل شكر را نهايت نيست
و علوّ درجهء جمله را غايت [ نه ] چنان كه در صحيح آمده 265 / 22 است كه پيغامبر ، عليه السّلام ، گفت : در روز قيامت كه مقام حسرت و ندامت است منادى ندا كند كه برخيزند طايفهء حمّادون ؛ زمرهاى برخيزند ، پس از براى ايشان لوايى نصب
هامش
( 1 ) . نسخه : محباز ، مجاز يا مجازه .
( 2 ) . بقره ( 2 / 24 ) .
( 3 ) . در متن عبارت مغشوش است تصحيح قياسى شد . عبارت نسخه چنين است . بلك اصحاب بينش بينند و ارباب كه تبسم .