كه اى گشته هر لعل گوهرفشان * ز ياقوت تو قوت جان و روان
به لعل گهرپاش و دُرپوش خويش * بده نوش جانم كه خوردست نيش
ايازا تويى قدر گوهر شناس * بهاى گهر را بگوى از قياس
به گفتا ز گفت من افزونتر است * چنين گوهرى نيست در هيچ دست
شهنشه چو گفتش كه بشكن تمام * روان بىتوقّف شكست آن غلام
خاصان حضرت سلطان سرافراز از هر جانبى دهان به طعن اياز باز كردند و زبان به تشنيع او چون زبانهء آتش دراز كردند : لمؤلّفه .
كه آخر چه گويى و بدگوهرى است * شكستن چنين گوهر از كافرى است
چنين گوهر خاص شاهنشهى * شكستن نباشد مگر ز ابلهى
اياز وفاپيشهء نيكوانديشهء حقگزار فرمان بردار ، چون غنچهء گلبرگ طرى از باد سحرى ، بشكفت و در مخاطبهء خاصان خس « 1 » طبع كمعقل گفت : و له .
كه اى سنگ رنگين زده راهتان * جدا كرده از درگه شاهتان
به نزد شما سنگ رنگين به جاه * بود برتر از گوهر امر شاه ؟
شما گوهر حكم شاه جهان * شكستيد از بهر سنگ اى خسان
من آن ناسپاس حق ناشناس نيستم كه از بهر مال و عزّت و جاه ترك فرمان پادشاه روا دارم . مصراع :
بندهء فرمان اويم هرچه فرمايد مرا
چون نقد اخلاص اياز بر محك امتحان تمام عيار آمد و در فرمانبردارى و وفادارى به شهريار ، مرد كار و مخلص جان سپار نمود سلطان سايهء عاطفت بر سر او انداخت و به انواع الطافش بنواخت ، و وزرا و ندماى ديگر را سياست فرمود . باز اياز از روى خرده دانى با هزار شيرين زبانى شفاعت آغاز نهاد و از راه اعتماد بر كرم آن قباد . لمؤلّفه :
خطابات خوش با زبان فصيح * چو انفاس جانبخش خضر و مسيح
فروخواند در حضرت شهريار * كه تا عفو كرد آن شه كامكار
ارباب تواريخ و اصحاب قصص گفتهاند : 256 / 24 سبب سرافرازى اياز در حضرت آن سلطان بندهنواز همين يك فرمانبردارى او بود . « 2 » لمؤلّفه طاب ثراه و جعل الجنّة [ مثواه ]
هامش
( 1 ) . حه .
( 2 ) . ر . ك : حواشى .