و آن گوهر آبدار به دست يكى از بزرگان نامدار داد و گفت : چون ارباب دولت همه اصحاب بصارتايد مىخواهيم كه هركسى از شما به قدر بصارت خويش در قيمت اين گوهر سخنى گويد و از آن وزير استفسار قيمت كرد . وزير گفت : قيمت اين گوهر صد اشتر زر است . شاه گفت : برگير و اين گوهر بشكن تا ببينم كه باطن او در لطافت با ظاهر موافق هست يا نى . وزير اعتذارى نمود و گفت : چنين گوهرى را كه آفتاب از حسرت او در تاب است و نظير او در خزاين سلاطين حضرت مالك رقاب كمياب ، من كه مزيد عظمت و جاه و وفور مال و دستگاه پادشاه جهان پناه مىخواهم ، نخواهم شكست .
لمؤلّفه طاب ثراه :
ستودش شهنشه به عقل و هنر * بدادش بسى خلعت و سيم و زر
فريبيد او را شه نامدار * كه با عقل ، هركس شود آشكار
بود خلعت و سيم و زرّ جهان * فريبندهء جملهء ابلهان
بعد از آن گوهر به دست وزيرى [ ديگر ] داد و استفسار قيمت كرد . آن وزير نيز مبالغتى در بها نمود و چنان كه عادت نديمان باشد فرمود :
به تحقيق كردن نيارم بها * ولى اين قدر دانم اى پادشا
كه صد اشتر زر كه گفت آن وزير * نبود از ثَمَنْ ثُمنِ عُشر عَشير
شاه گفت : از شكستن اين گوهر چاره نيست بيا به شكستن اين گوهر ، كام خاطر ما برآر ، و شكستن درّ گوهر فرمان ما روا مدار ، وزير گفت : لمؤلّفه .
چنين گوهرى را كه مهر منير * بود زرد از شرم او چون زرير
نخواهد شكستن مگر آن كسى * كه نشناسد او گوهرى از خسى
شهش لطف و احسان و تحسين نمود * به قدر شرف پايگاهش فزود
كه با عقل هركس شود مستبين * به فرمانبرىِّ شهنشاه دين
همچنين پادشاه هريكى را از اهل عظمت و جاه امتحانى نمود و هريك به تقليد در قيمت گوهر افزود و چون شكستن فرمود :
شكست امر و نشكست و تشريف ديد * به امّيد دانه به دامى دويد
بعد از همهء وزيران سرافراز ، آن پادشاه چاكرنواز ، گوهر گرانمايه را به دست اياز داد و گفت : لمؤلّفه طاب ثراه .