دوزخ و قيامت و سؤال منكر و نكير مگوييد كه او طاقت آن ندارد . برفتيم جوانى ديديم پلاسى پوشيده و غلى بر گردن نهاده و گورى كنده و بر كنار گور نشسته زارزار مىگريست و از هيبت حق ، تعالى ، مىلرزيد ، برفتيم و سلام كرديم ، جواب داد . ربيع او را گفت : ابن سمّاك است عالم بصره به زيارت تو آمده است ، جوان گفت : اى عالم بصره سخنى بگوى ، گفتم : بدان كه فردا بندگان را موقفى خواهد بود . جوان بلرزيد و گفت : در حضرت كه ؟ گفتم : در حضرت بارى ، تعالى ، جوان پاىها [ ى ] لرزان بكشيد . فرا رفتم تا دست بر وى نهم . جوان از هيبت حق ، جلّ جلاله ، جان تسليم كرده بود . نگاه كردم سقف خانه را ديدم شكافته ، فوج فوج ملائكه مىآمدند و ندا مىكردند كه : مرحبا بقتيل خوف اللّه .
رباعى :
غازى ز پى شهادت اندر تك و پوست * غافل كه شهيد عشق فاضلتر از اوست 232 / 11
فرداى قيامت آن بدين كى ماند * كان كشتهء دشمن است و اين كشتهء دوست « 1 »
حكايت - بايزيد بسطامى را ، رحمة اللّه عليه ، حالت نزع شد .
به زارى گريستنى آغاز كرد ، مريدان گفتند : اى شيخ چون تو مردى در اين حال از صعوبت مرگ بگريد ؟ گفت :
مرگ حقّ است [ و من ] نه از بهر خوف مرگ مىگريم امّا در ميان سه خطر ماندهام و نمىدانم تا عاقبت آن هر سه چيست ؟ يكى گناهان بسيار دارم ، ندانم كه بيامرزند يا نه ؟
دوم طاعت با تقصير دارم ، ندانم كه پذيرفته آيد يا نى ؟ و سيم پيش پادشاهى مىروم كه صفت او « فعّال لما يريد » است ندانم كه مرا بخواهد و مقبول كند و يا از حضرت خود براند و مهجور سازد ؟ اين بگفت و شهادت بر زبان راند و جان به حق تسليم كرد .
حكايت - [ شيخ و جوانان شارب خمر ]
آوردهاند كه يكى از مشايخ ، رحمهم اللّه ، با اصحاب خويش به صحرا بيرون آمد ، جماعتى جوانان را ديد به شرب خمر و زمر مشغول شدهاند ، مريدان گفتند :
اى شيخ دستورى ده تا برويم و بر ايشان امر معروف كنيم و ايشان را از فسق منع فرماييم .
شيخ گفت : شما باشيد تا من تنها بروم و بدين امر قيام نمايم . ايشان گفتند : روا باشد . پير نزديك جوانان آمد و گفت : السّلام عليكم ، ايشان همه بر پاى خاستند و گفتند : دانستيم كه آمدهاى تا امر معروف كنى و ما را به راه توبه خوانى ، قدحى به دست او دادند و
هامش
( 1 ) . ر . ك : حواشى .