خويش در آن ديدم و علم اوّلين و آخرين در آن مدرج يافتم و حديث اين است : « اعمل لدنياك به قدر بقائك فيها و اعمل لآخرتك به قدر مقامك فيها و اعمل للّه به قدر حاجتك اليه و اعمل للنّار به قدر صبرك عليها » « 1 » معنى آنست كه از براى دنياى خود آن مقدار عمل كن كه در وى باقى خواهى بود و از آخرت خويش آنقدر عمل به تقديم رسان كه مقام تو در آنجا خواهد بود و از براى خداى آن مقدار عمل نماى كه به حضرت او محتاج خواهى شد و از براى دوزخ آنقدر عمل كن كه بر آتش او صبر توانى نمود .
امام محمّد غزّالى آورده است كه به جلال ذو الجلال كه در انجيل عيسى ، عليه السّلام ، خواندهام كه از آنگاه كه مرده را بر جنازه نهند تا آنگاه كه به لب گور رسد بارى ، تعالى ، به خودى خود چهل سؤال كند : اوّل اين باشد كه گويد : « عبدى طهّرت منظر الخلق سنين هل طهّرت منظرى ساعة ؟ » 231 / 9 يعنى اى بندهء من عمرى ظاهر خود را كه نظرگاه خلق است طاهر ساختى ، يك ساعت به طهارت دل كه نظرگاه من است پرداختى يا نى ؟
و هر روز به دل تو نظر مىكند و مىگويد : « ما تصنع بغيرى و أنت محفوف بخيرى . » بيت :
هر لحظه هاتفى به تو آواز مىدهد * كاين دامگه نه جاى نشست است الامان
دل دستگاه توست به دست جهان مده * كاين گنجخانه را ندهد كس به رايگان « 2 »
آواز اين خطيب الهى تو نشنوى * گر خوش « 3 » ز غفلت است تو را گوش دل گران
و اگر غفلت نبودى از خوف مرگ و ياد افزاع و اهوال قيامت و هيبت حالت ملاقات حق ، در اين ديار فانى ، كه را پرواى عيش و كامرانى ، يا خود ، برگ اسباب زندگانى بودى ؟
حكايت - ابن سمّاك [ و مرگ جوان زاهد ]
مردى بزرگ بود و مقتداى علماى بصره . مىگويد : مرا آرزوى ديدار عبّاد و زهّاد بصره غالب شد ، دوستى داشتم ربيع نام پيش او رفتم و گفتم به سوى زاهدى از زهّاد بصره مرا راهنمايى كن . گفت : در همسايگى من جوانى زاهد است پيش او برويم . بامداد نماز گزارديم و ربيع مرا به سرايى برد در آن سراى ضعيفهاى ديديم ، ربيع گفت : اى مادر اين ابن سمّاك است عالم بصره ، آمده است تا فرزند تو را زيارت كند ، روا باشد كه برويم و ببينيم ؟ ضعيفه گفت : در رويت و ليكن پيش فرزند من سخن
هامش
( 1 ) . ر . ك : حواشى .
( 2 ) . ديوان خاقانى : بايرمان .
( 3 ) . ديوان خاقانى ص 309 : گرجوش .