در مسلخ عشق جز نكو را نكشند * لاغر صفتان زشتخو را نكشند « 1 » 211 / 1
ديدهاى كه ديدار به دو ننماييم خواب او به غمزهء سحرآفرين برباييم . لمؤلّفه :
هر كسى در حرمش محرم اسرار نشد * چشم هر بىبصرى لايق ديدار نشد
پادشاهى كه به مُلِك دو جهان دارد ميل * به غلامىّ در دوست سزاوار نشد
آرى ، كار آسان نيست در درگاه او .
حكايت [ شكواى بايزيد بسطامى از نامتهجدان ]
- سلطان المشايخ بايزيد بسطامى 211 / 6 ، قدّس سرّه ، شبى از معبد بيرون آمد و اطراف شهر طوفى كرد هيچ مشتاقى و ذاكرى و مناجاتى مشغول كار نديد جانش از آتش حسرت به جوش آمد ، لا جرم در مناجات و خروش آمد كه : الهى اينچنين درگاهى كه تو راست از مشتاقان خالى چراست ؟ ندايى شنيد كه : اى بايزيد هر كسى محرم خلوتخانهء راز نتواند شد و در عرض راز و نياز با حبيب ما انباز نتواند گشت . بيت :
هر كسى را بر در ما راه نيست * محرم اين راز جز آگاه نيست
چون حريم عزّ ما نور افكند * غافلان خفته را دور افكند « 2 »
حكايت - وقتى به مطالعه « طيب الحبيب » 211 / 13 مشغول بودم از اين بيت كه : بيت .
سهر العيون لغير وجهك باطل * و بكاء من لغير فقدك ضائع
بوى آشنايى به مشام جانم رسيد ، مدّتى از مطالعه بازماندم و خواب شبها بر ديدهء من حرام شد . يارى ، هم آوازى ، محرم رازى داشتم اثر حالتى در من مشاهده مىكرد و به آواز خوش و نغمات دلكش اين بيت مىخواند : بيت .
عجبا للمحبّ كيف ينام * كلّ نوم على المحبّ حرام « 3 » 211 / 18
و مرا به طرب مىآورد . شبى با من گفت : هرآينه تو را آرزوى ديدار است كه ديدهات همه شب بيدار است ، گفتم : اى بطّال نه هر كه بيدار است سزاوار ديدار است ، دوست را غيرت بر آن داشته است كه هم خيالش را در خواب نبينم ، بيدارى بر ديدهء من گماشته است . عتيقى فرمايد : « 4 » 211 / 22
غيرت عشقش از آن بربست خواب ديدهام * تا نبيند چشمِ تر دامن خيالش را به خواب
هر كسى را اين تمنّا كى رسد ؟
هامش
( 1 ) . ر . ك : حواشى .
( 2 ) . ر . ك : حواشى .
( 3 ) . ر . ك : حواشى .
( 4 ) . ر . ك : حواشى .