چون چشم ما توقّع ديدار او كند * كاو داشت هم خيال خود از چشم ما دريغ
با اين همه خوشوقتم و مىگويم :
آن كس كه بيافت دولتى يافت عظيم * و آن را كه نيافت داغ نايافت بس است
حكايت - [ انتباه از بيدارى حاجيان در اسحار از ترس شبيخون ]
دوستى داشتم كه دست طلب گريبان جانش گرفته بود و او دامن آرزو از گرد تعلّقات افشانده و ميان ارادت از براى قطع باديهء كعبهء مقصود چست بسته ؛ روزى از من كلمهاى در باب ارشاد طلب كرد ، گفتم : راهروان كعبهء صورت در باديه كه محلّ هجوم اعرابيان است خواب بر ديدهء خود روا نمىدارند خاصّه به وقت سحر كه زمان سفر است و باز ماندن از قافله مظنّهء خطر . خاقانى :
دميد در شب آخر زمان سفيدهء صبح * پس از تو خفتن اصحاب كهف نيست روا 212 / 9
مسافران به سحرگاه راه بيش كنند * تو خواب بيش كنى اينت خفتهء رعنا
ميان باديهاى هان و هان مخسب ارنى * عرابيان ز تو هم سر بَرند و هم كالا
بعد از آن ، آن دوست چون بخت اهل سعادت بيدار مىبود و در شبها به تهجّد و در اسحار به استغفار روزگار بسر مىبرد .
حكايت [ نصيحت سيّد تاج الدّين هنگام مرگ ]
- از سيّد ابو طاهر ، نقيبزادهء مملكت خوارزم شنيدم كه مىگفت : در حالت رحلت [ از ] سيّد تاج الدّين سر برهنه ، قدّس سرّه ، طلب نصيحت كردم . گفت : بابا من مسافرت بسيار كردهام ، در سفر جماعتى كه پياده مىروند چون شبگير كردنى باشند پيشتر به راه مىدرآيند و ايشان را طاقت بيدارى نمىماند هم بر سر راه تكيه مىكنند تا چون كاروان برسد كسى ايشان را بيدار كند كه اگر بيرون راه تكيه كنند در خواب بمانند و از رفقا باز مانند و به منزل نتوانند رسيد و از بىآبى هلاك شوند تو نيز اى عزيز من .
مثنوى :
خفته شكل و ناتوان و بىادب * سوى او مىغيژ و او را مىطلب 212 / 21
خوابناكى ليك هم در راه خسب * اللّه اللّه بر ره اللّه خسب « 1 »
حكايت - يكى از جمله زهّاد مىگويد كه : مدّت چهار ماه با عامر بن عبد قيس 212 / 23 مصاحب بودم اندر اين چهار ماه يك شب او چشم برهم ننهاد و جاى خواب طلب نكرد و همه شب به طاعت اشتغال نمودى و چون روز شدى ما را قرآن تعليم كردى وقت
هامش
( 1 ) . ر . ك : حواشى .