به جان تو كه مرو از ميان كار ، مخسب * ز عمر يك شب كم گير و زنده دار مخسب 208 / 1
هزار شب تو براى هواى خود خفتى * يكى شبى چه شود از براى يار مخسب
براى يار لطيفى كه شب نمىخسبد * موافقت كن و دل را به دو سپار مخسب
از آن زلازل هيبت كه سنگ آب شود * اگر تو سنگ نهاى ، آن به ياد دار مخسب
خداى گفت كه شب دوستان نمىخسبند * اگر خجل شدهاى زين و شرمسار مخسب
شنيدهام كه مهان كامها به شب يابند * براى عشق شهنشاه كاميار مخسب
حكايت - ابو الفيض 208 / 7
ذو النّون ، رحمه اللّه ، مىگويد : در بعضى از سواحل شام زنينهاى را ديدم كه مردانه مىرفت
و نور آشنايى از وراى جلباب او مىتافت . گفتم : اى سرپوشيدهء كأس محبّت نوشيده ، از كجا مىآيى ؟ گفت : از نزد قومى كه تتجافى جنوبهم عن المضاجع ، از شب پرنور ايشان خبر مىدهد ، گفتم : به كجا مىروى ؟ گفت : نزد جمعى كه
رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ
« 1 » از صفاى وقت ايشان خبر مىدهد .
گفتم : صفت ايشان با من بگوى ، گفت : نظم .
قوم همومهم باللّه قد علّقت * فما لهم همّة تسموا الى احد
فمطلب القوم مولاهم و سيّدهم * يا حسن مطلبهم للواحد الصّمد « 2 »
يعنى ايشان را تعلّق به هيچ احدى نيست ، لا جرم مطلب اين قوم و مقصد اين طايفه رضاى مولى و قرب سيّد است . زهى خوب مطلبى كه ايشان راست . شعر :
آنها كه مُحَقِّقان راهاند * در مسند فقر پادشاهاند 208 / 17
در رزم يلان بىنبردند * در بزم سران بىكلاهاند
كعبه صفتاند و راهپيماى * باور كنى آسمان و ماهاند
بر چرخ زنند خيمهء آه * هم خود به صفت ميان آهاند
بازيچهء دهرشان بنفريفت * ز آنگه كه در اين خيالگاهاند
مستان شبانهاند امّا * صاحب خبران صبحگاهاند
اين سعادت به هر كسى ندهند و كليد اين گنج در دست هر مفلسى « 3 » ننهند . رباعى :
ملك طلبش به هر سليمان ندهند * منشور غمش به هر دل و جان ندهند 208 / 24
هامش
( 1 ) . نور ( 24 / 37 ) .
( 2 ) . ر . ك : حواشى .
( 3 ) . نسخه . مكتسبى تصحيح قياسى .