ز آفتاب غم يار ذرّهذرّه شديم * تو را كه اين هوس اندر جگر نخاست بخسب
به جستوجوى وصالش چو آب مىپوييم * تو را چو غصّهء آن نيست گو كجاست بخسب « 1 »
اگر بيدارى را هيچ فضيلتى ديگر به غير آن نيستى كه حضرت بارى خود را به بيدارى وصف مىكند .
« لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ »
« 2 » بايستى كه طالبان از براى موافقت ديده برهم ننهادندى ، فكيف كه ارباب طبع وقّاد و اصحاب فكر نقّاد را از مزايا و نكات و دلالات و اشارات آية الكرسىّ مفهوم مىشود ، كه مراقبت هيچ ملكى و محافظت هيچ ملكى بىبيدارى ميّسر نمىشود . از آنكه چون خداوند ، تعالى ، خود را به بيدارى وصف كرد بعد از آن جملهء مستأنفهاى آورده كه :
« لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ »
« 3 » گوئيا محلّ سؤال شد كه چرا بيدارى صفت اوست ؟ جواب مىدهد كه هرچه در سماوات و ارض است ملك و ملك اوست ، لا جرم از براى مراقبت و محافظت بيدارى واجب است و قول او ، سبحانه ، كه مىفرمايد :
« وَ لا يَؤُدُهُ حِفْظُهُما »
« 4 » مؤيّد اين معنى است . پس پادشاهان را هيچ صفتى مهمّتر از بيدارى نيست .
حكايت [ بزرجمهر حكيم با نوشيروان ]
- آوردهاند 214 / 13 كه بزرجمهر حكيم هر بامداد [ كه به خدمت انوشيروان رفتى پس ] « 5 » از تقديم وظايف دعا ، در مخاطبهء نوشيروان گفتى : سحرخيز باش تا كاميار گردى .
شبى نوشيروان سرهنگان را فرمود كه نيمشب برخيزند و بر سر راه بزرجمهر مترصّد باشند و چون بر طريق معهود پيش از صبح متوجّه حضرت پادشاهى گردد حمله برآورند و جمله لباس از او به در كنند و از هر راهگذارى به قصد او برخيزند تا او را هيچ مفرّى به غير اين آستانه نماند . بر موجب فرموده عمل نمودند ، حكيم مفرّى نيافت ، برهنه به حضرت پادشاه آمد ، پادشاه تبسّم كرد و گفت : نه هر روز مىگفتى كه هر كه سحرخيز باشد كامروا شود ؟ حكيم گفت : دزدان راهزن امشب پگاهتر از من برخاسته بودند كام ايشان برآمد ، اگر من پيشتر از ايشان برخاسته روى به درگاه عالم پناه نهادمى هرآينه كاميار بودمى و ايشان بر من دست نيافتندى .
پس عقلا و حكما را اتّفاق است كه سلطنت و شهريارى بىصفت بيدارى ميسّر نمىشود . اى عزيز دنيا و دين و اى نوريدهء سلاطين ، تو خود از پدر شهريار وفادار
هامش
( 1 ) . ر . ك : حواشى .
( 2 ) . بقره ( 2 / 255 ) .
( 3 ) . بقره ( 2 / 255 ) .
( 4 ) . بقره ( 2 / 255 ) .
( 5 ) . اين عبارت در متن نيست .