مراجعت از خدمت او گفتم : يا عامر آدمى را از خواب چاره نيست و من اندر اين چهار ماه در تو خواب نديدم . چون اين بشنيد ديده پرآب كرد و گفت : دوست مىگويد :
بيت .
فمن رامنا يرعى النّجوم لياليا * و من نام عنّا نام عنه وصالنا
صاحب دولتان بيدار گفتهاند : لبعض العارفين قدّس سرّه . « 1 »
چونكه درآييم به غوغاى شب * گرد برآريم ز درياى شب 213 / 6
خواب نخواهد ، بگريزد ز خواب * آنكه بديده است تماشاى شب
بس دل پرنور و بسى جان پاك * مشتغل و بنده و مولاى شب
شب تتق شاهد غيبى بود * روز كجا باشد همتاى شب
پيش تو شب هست چو ديگ سياه * چون بچشيدى تو ز حلواى شب
دست مرا بست شب از كسب و كار * تا به سحر دست من و پاى شب
روز اگر مَكسب و سوداگرى است * ذوق دگر دارد سوداى شب
حكايت - رابعه عدويّه چون شب درآمدى آهى سرد برآوردى
و گفتى : اى نفس شب آمد ، هرآينه بيكاران و غافلان سر اندر خواب غفلت كشند و عاشقان و صادقان با معشوق و دوست خويش راز گويند و هر كه بخسبد از مناجات دوست محروم ماند .
آنگاه در شبهاى سرد جامه تنك پوشيدى تا خواب بر وى غالب نشود و زار مىگريستى و عبادت مىكردى ، همسايهاى از طريق مرحمت گفت : اى امة اللّه ، قوى ، ضعيف شدهاى و به غايت نحيف گشتهاى چه باشد كه بعضى شبها سر بر بالين بنهى و نفس را كه مطيّهء راه حق است بهرهاى از راحت بدهى ، رابعه بگريست و گفت : نظم .
به قدر الكدّ تكتسب المعالى * و من رام العلى سهر اللّيالى 213 / 20
تروم العزّ ثمّ تنام ليلا * يغوص البحر من طلب اللّآلى
به رنج اندر است اى خردمند گنج * نيابد كسى گنج نابرده رنج « 2 » 213 / 22
چنان كه بىغوّاصى بحار ، لئالى به دست نيايد ، نور صبح وصال بىزنده داشتن ليالى روى ننمايد . شعر :
تو را كه عشق ندارى تو را رواست بِخُسب * برو كه درد و غم او نصيب ماست بخسب 213 / 25
هامش
( 1 ) . ر . ك : حواشى .
( 2 ) . ر . ك : حواشى .