چو از عالم خويش بيگانه گشتم * سر خويشى هر دو عالم ندارم
مرا كشت و زادى است در طينت دل * كه حاجت به حوّا و آدم ندارم
مرا عزّ و ذلّى است در راه همّت * كه پرواى موسى و بلعم ندارم
به ديو امل عقل غِرّه نسازم * به ياد طمع ، طبع خرّم ندارم
مرا ديو و دد هست خادم اگرچه * سليمان نيم مُلك و خاتم ندارم
حكايت - عمر بن الخطّاب [ با ابو عبيده جرّاح در شام ]
، رضى اللّه عنه ، به شام آمد و امرا و كبراى شام استقبال كردند ، با ايشان چندان التفات نكرد و گفت : برادر من ابو عبيده جرّاح كجاست ؟ 201 / 7 اشارت كردند به گوشهاى ، عمر [ ابو عبيده را ] ديد مىآمد بر اشترى بىمهار نشسته و رسنى از موى بر گردن اشتر بسته ، پيش عمر آمد و سلام كرد . عمر جواب داد و او را در كنار گرفت . آنگاه لشكر را گفت هركسى به جاى خود بروند و عمر به خانهء ابو عبيده آمد ، نگاه كرد در خانهء او جز شمشير و سپر و اشتر و پالان چيزى ديگر نبود . گفت : يا ابا عبيده اگر [ به ] قدر كفايت خود از دنيا مهيّا كنى روا بود . ابو عبيده بگريست و گفت : يا امير المؤمنين سبكبار زود به منزل رسد و گرانبار در ميان راه بماند . « و الّذى تراه كثير . » « 1 » لا فضل الدّين خاقانى قدّس سرّه :
خرسند شو به مِلْكَت خرسندى از وجود * خاسرشناس خسرو و طاغى شمر طغان
اسكندر و تنعّم مُلك دو روزه عمر * خضر و شعار مفلسى و عمر جاودان
بىطعمه و طمع به سر آور چو كرم بيد * چون كرم پيله سرچه كنى در سر دهان
از فقر ساز گلشكر [ عيشِ ] بدگوار * وز عقل خواه مهر تب جان ناتوان « 2 » 201 / 18
حكايت - 201 / 19
[ مور و زنبور ]
در لطائف اشارات كه از زبان مرغان تأليف كردهاند مذكور است « 3 » كه وقتى زنبورى مورى را ديد كه به هزار حيلت دانه به خانه مىكشيد و در آن رنج بسيار مىديد ؛ او را گفت : اى مور اين چه رنج است كه بر خود نهادهاى و اين چه بار است كه اختيار كردهاى ؟ بيا مطعم و مشرب من بين كه هر طعام كه لطيف و لذيذتر است تا از من زيادت نيايد به پادشاهان نرسد ، هر آنجا كه خواهم نشينم و توشه برم و آنچه خواهم گزينم و خورم ، در اين سخن بودند كه پريد و بر دكان قصّابى بر مسلوخى نشست ،
هامش
( 1 ) . ظ . اشاره به آيهء 83 يا 67 سورهء مائده 5 .
( 2 ) . ر . ك : حواشى .
( 3 ) . ر . ك : حواشى سوره مائده ( 5 / 67 ، 83 ) .