اينكه خرد را دَرِ ملوك نمودم * گر درِ عزلت نمودمى چه غمستى « 1 »
حكايت [ سيّد تاج الدّين با سيّد ابو طاهر ]
- از سيّد اعظم ، مجتباى مكرّم ، سيّد ابو طاهر ، رحمها اللّه ، شنيدم كه سرور 203 / 2 مجرّدان عالم ، مقتداى اهل علوم و حكم ، سيّد تاج الدّين سر برهنه ، در ترمذ بود و من در سمرقند ، مرا طلبيد . چون به خدمت او رسيدم و دو روز گذشت حضرت سيّد را ، قدّس سرّه ، مرضى عارض شد چون وقت به تنگ درآمد گفتم : چون از سايهء چون تو مقتدايى باز مىمانم ، نصيحتى فرماى . گفت : اصل همهء نصيحتها نمودن بىوفايى دنياست و من تو را از براى اين طلبيدهام تا در نظر تو رحلت كنم و بىوفايى دنيا را معاينه با تو نمايم و اگر از اين حال نصيحت نپذيرى نصايح اوّلين و آخرين سود ندارد . لمؤلّفه :
دلا بر جهان نيست هيچ اعتماد * به جاهش نگردد خردمند شاد
ز دنياى جافى وفايى مجوى * نعيم جهان را بقايى مجوى
منه دل به دنياى دون زينهار * كه لذّات دنياست ناپايدار
ندارد جهان غير از اين هيچ كار * همين است او را و بس كار و بار
كه آن را كه خود بركشد چندگاه * به رو افگند هم خود او را به چاه
مشو غِرّهء اعتبار جهان * مكن تكيه بر كار و بار جهان
كه دارد جهان چون تو بسيار ياد * زمان چون تو فرزند بسيار زاد
حكايت [ وصيت اسكندر بن فيلقوس هنگام مرگ ]
- چنين آوردهاند كه اسكندر بن فيلقوس 203 / 16 كه حضرت الهى ، پادشاهى جميع عالم به دو داده بود و زمام تصرّف خلايق آفاق در قبضهء تصرّف قدرت او نهاده ، در وصاياى خود چنين گفته است كه چون قضاى اجل دررسد و طاير روح از قفس قالب طيران كند و او را در نعش بنهند ، دو دست او را از نعش بيرون آورده گشاده بگذارند و جميع لشكر او آراسته و به انواع اسلحه پيراسته ، پيش پيش بروند و خزاين و اموال در عقب بيارند و انبيا و علما در دست راست بروند و حكما و اطبا در دست چپ ، تا ارباب بصاير و اصحاب ضماير را بىوفايى دنياى دون و عدم اندفاع حكم منون محقّق و معيّن و مقرّر و مبرهن گردد و چون دست خالى و گشاده بينند يقين دانند كه از چندين خزاين و اموال كه جمع كردهايم هيچ چيز نبردهايم و يقين شناسند كه دفع قضاى اجل به هيچ حيلهاى از حيل دست نمىدهد اگر كار با لشكر برآمدى اينك لشكر عالمى در امام نعش
هامش
( 1 ) . ر . ك : حواشى .