تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ينبوع الأسرار في نصايح الأبرار ( فارسى ) — صفحة 202

مساهمون:

ص٢٠٢
قصّاب كارد در دست داشت بر آن زنبور مغرور زد و دو پاره ساخت و بر زمين انداخت و مور بيامد و پاىكشان او را مىبرد و مىگفت : اى بسا آرزوى يك ساعته كه حزن 202 / 2 طويل بار آرد « 1 » و زنبور گفت : مرا جايى كه نخواهم مبر ، مور گفت : هركه از حرص جايى نشيند كه خود خواهد به جايى كشندش كه نخواهد . لافضل الدّين خاقانى قدّس سرّه العزيز :
جاى نزهت نيست گيتى زانكه اندر باغ او * نيشكر چون برگ سنبل زهر دارد در ميان 202 / 6 دل منه بر عشوه‌هاى آسمان زيرا كه هست * بىسر و بن كارهاى آسمان چون آسمان با امل همراه وحدت كى شوىّ و چون شود * مرد چوبين اسب با بهرام چوبين هم‌عنان ناقهء همّت به راه فاقه ران تا گرددت * توشه ، خوشهء چرخ و منزلگاه راه كهكشان چار تكبيرى بكن بر چارفصل روزگار * چار بالش‌هاى چاراركان به دو نان بازمان چند بر گوسالهء زرين شوى صورت‌پرست * چند بر بزغالهء پرزهر گردى ميهمان
حكايت « 2 » 202 / 12 - آورده‌اند كه چون كار بقراط حكيم بالا گرفت عزلت اختيار كرد و در غارى رفت و روزگارى تنها مىگذرانيد ، پادشاه وقت به زحمتى گرفتار شد و اطبّا از معالجت عاجز آمدند . وزير پادشاه كه از شاگردان بقراط بود رسولى به بقراط فرستاد و او را به معالجهء پادشاه استدعا كرد . امتناع نمود ، وزير خود رفت چون به نزديك بقراط رسيد او را ديد در غارى نشسته و ستر عورت را بر خود گياهى چند بسته و بيخ گياه غذا ساخته . وزير خدمتش را دعوت كرد به ديدن پادشاه ، بقراط گفت : از سر معالجه و مخالطه برخاسته‌ام ، من بعد گرد مخلوق نخواهم گشت ، چون جهد و سعى وزير فايده نكرد برنجيد و از سر كراهيتى تمام گفت : اگر تو خدمت پادشاهان توانستى كرد تو را به جاى لباس ، گياه نبايستى پوشيد و به غذا گياه نبايستى خورد . بقراط بخنديد گفت : اگر تو لباس از گياه توانستى پوشيد و به غذا گياه مىتوانستى خورد ، تو را خدمت مخلوق و بندگى پادشاهان نبايستى كرد . اين يك كلمهء بقراط حكيم ، جان موعظه و كان حكمت است . شعر :
گر به دل آزاد بودمى چه غمستى * عقدهء سودا گشودمى چه غمستى 202 / 24 گر به مشامى كه بوى آز شنودم * بوى قناعت شنودمى چه غمستى
هامش
( 1 ) . ر . ك : حواشى . ( 2 ) . ر . ك : حواشى .