و كذاك الخليل قلّب قبلى * طرفه حين راقب الأفلاكا
يعنى ديدهاى كه به ديدار تو روشن گشته است اگرچه به ظاهر به سوى ديگرى انداختم امّا بدان ديده غير تو را نديدم و كار اهل خلّت و اصحاب محبّت خود هميشه چنين بوده است ؛ چنان كه خليل حضرت پاك در اوان مراقبت افلاك ، ديده از ديدار همه بازداشت و ديدهء دل بر مشاهدهء جمال بىنياز گماشت و در مخاطبهء متّبعان ملّت خويش گفت : لمؤلّفه .
سَبَلِ هستى خود دور كن از ديدهء دل * تا رخ دوست بدان ديدهء بينا بينى 195 / 7
اختلاف صور آمد سبب كثرت و بس * چون از اينها گذرى دلبر تنها بينى
چند گويى كه نديدم اثر طلعت دوست * ديده از خواب گران بازگشا تا بينى
سر مويى اگر از سرّ هويّت دانى * دوست را در همه آفاق هويدا بينى
پنبه از گوش به در كن كه همىگويد يار * من چو اندر نظرم ، چند به هرجا بينى
قانع وعدهء فردا شدهاى خود چه شود * اگر امروز فرود آيى و ما را بينى
صفت همّت امين صادق را در باب سابق شنيدى چگونه در حالت اقبال به حضرت ذو الجلال از دنيا و عقبى اعراض كرد تا در صفت او
« ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى »
« 1 » نازل شد ، پس اگر تو را ارتقا به معارج آن مقامات عليّه و اعتلا به مدارج آن درجات سنيّه دست نمىدهد ، بارى پيروى هواى نفس مكن و به زخارف دنياى دون قانع مباش و به فريب « 2 » اين دار غرور از سراى سرور « 3 » محروم مشو و بر سر اين قنطرهء مرور و معبرهء عبور كه سجن عاقل و حصن غافل « 4 » است چندان روزگار مبر كه از رفيقان آگاه كه متوجّهان آن درگاهاند بازمانى . لافضل الدّين خاقانى :
هين كز جهان علامت انصاف شد نهان * اى دل كرانه كن ز ميان خانهء جهان 195 / 20
بهر منال عيش ز دوران منال بيش * بهر مدار جسم به زندان مدار جان
مفريب دل به رنگ جهان كان نه تازگى است * گلگونهاى چگونه كند زال را جوان
بس زورقا كه بر سر غرقاب اين محيط * سر زير شد كه پر نشد اين سبز بادبان
از حادثات در صف آن صوفيان گريز * كز بود غمگنند و زنا بود شادمان
هامش
( 1 ) . نجم ( 53 / 17 ) .
( 2 ) . و تقريب .
( 3 ) . سراى سراى .
( 4 ) . سخن عاقل و خصس فاعل .