آرى تا نقد كونين به شيربهايى ندهى ، عروس اقبال وصال ، نقاب حجاب برندارد و خويشتن با تو نسپارد و تا به داس غيرت گلوى كام و هوا چو خوشه نبرى ، كشت عافيت آن سرى ، خوشه در گلو نيارد . خاقانى قدّس سرّه :
عروس عافيت آنگه قبول كرد مرا * كه عمر بيش بها دادمش به شيربها
چو كشت عافيتم خوشه در گلو آورد * چو خوشه باز بريدم گلوى كام هوا
خروس كنگرهء عرش « 1 » پر گرفت چو ديد * كه در شب امل من سپيده شد پيدا
چو ماه سىشبه ناچيز شد خيال غرور * چو روز پانزده ساعت كمال يافت ضيا
پس معلوم شد كه هيچ طاير دل را در هواى هويّت طيران دست ندهد تا از قيد هوان هوا « 2 » خلاص نشود و هيچ سمند فكرت را در فضاى احديّت جولان روى ننمايد تا به همعنانى عنايت خدا ترك هوا نكند و هيچ سالكى در اين طريق پرآفت كه در هر قدمى هزار مخافت است راه به سرّ خدايان نتواند برد تا از خواب هواپرستى بيدار نباشد و هيچ عاشقى بر فراز عرش كبريا تكيه نتواند زد تا به ترك كبر و ريا كه ناشى از نفس و هواست نگويد : لمؤلّفه :
خواهى كه جبرئيل رود در ركاب تو * با خويشتن عنايت حق هم عنان طلب 194 / 14
تا بر فراز عرش نهى پاى كبريا * از سوز عشق و جذبه حق نردبان طلب
راهى پرآفت است و در او صد مخافت است * بيدار باش و راه به كوى امان طلب
در طى اين طريق مَلَك در ركاب خواه * در سير اين مضيق فلك زير ران طلب
چون تو دم از هواى هويّت همىزنى * ترك هوا بگوى و خلاص از هوان طلب
[ خليلآسا لا أُحِبُّ الآفِلِينَ بايد گفت ]
تا خليلآسا دم [ از ]
« لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ »
« 3 » در نفى جميع ما سوى نخواهى زد ، خلاص از هواى هوا نخواهى يافت و بىاعراض از مراقبت سيّاره و آفتاب و ماه توجّه حقيقى به درگاه إله دست ندهد و
« وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ »
« 4 » [ نتوانى گفت ] . « 5 »
عمر بن الفارض مىفرمايد :
فتراءيت فى سواك لعين * بك قرّت و ما رأيت سواكا 194 / 24
هامش
( 1 ) . نسخه : عقل ديوان خاقانى ص 6 ساير غلطها نيز از روى ديوان تصحيح شد .
( 2 ) . در نسخه بيشتر موارد « هوى » را با الف و « هوا » نوشته .
( 3 ) . انعام ( 6 / 76 ) .
( 4 ) . انعام ( 6 / 79 ) .
( 5 ) . نتواند گفت .