چنان ناله و زارى آغاز كرد * كه هركس در طعن او باز كرد
هركس از امير و وزير و صغير و كبير و خواجه و درويش و بيگانه و خويش به ملامت او برخاستند و به انواع طعنه در مقابل او نشستند ، اياز بيچاره با دل هزار پاره :
لمؤلّفه طاب ثراه :
كشيد از جگر آه و سوزى چو شمع * به سوز درون گفت با اهل جمع
كه شاهم از آن مىدهد ملك و مال * كه تا چون به شاهى كنم اشتغال
رود دامن وصلش از دست من * ازين غصّه خون شد دل ممتحن
جدا گشتن از شه به ملك جهان * نباشد مگر شيوهء ابلهان
به پيش شما سرورى كردن است * و ليكن مرا خون دل خوردن است
جدايى توانم نمودن ز جان * و ليكن ز شاه جهان كى توان
مرا شه چو جان است و من چون بدن * شنيدى كه بىجان بود زنده تن
سگ است آنكه از بهر يك استخوان * بماند ز درگاه شاه جهان « 1 »
حكايت 188 / 12
- چنين آوردهاند كه شاهى با عظمت و جاهى
، با دانش و انتباهى ، از عواقب امور آگاهى ، در ايّام بهار ، به عزم شكار ، بر اسبى ، برق تازى ، رعد آوازى ، ابرپيكرى ، شهاب مخبرى « 2 » ، كيوان كينى « 3 » ، مشترى جبينى ، بهرام جرأتى ، آفتاب جبهتى ، زهره عيشى ، عطارد طيشى ، ماه نعلى ، آتش فعلى ، بادكردارى ، آب رفتارى ، خاك تمكينى ، كوه سرينى ، گور سمى ، گاو دمى ، ضرغام [ خشمى ] ، آهو چشمى ، كبك اختيالى « 4 » ، طاوس جمالى . شعر :
زهره طبع مشترى فالى كه زيبد گاه جنگ * از شهاب او را عنان و از هلال او را ركاب
گه شتابد سوى پستى چون قضاى آسمان * گه گرايد سوى بالا چون دعاى مستجاب
سوار شده بود و جرّهبازى ، جلوهسازى ، بلندپروازى . لمؤلّفه :
كه چون پروبالش ز هم واشدى * ز پشت ثرى تا ثريّا شدى
به جَستن نمىرست بىهيچ شك * ز چنگال او نسر هشتم فلك
اگر بال خود كردى آن باز ، باز * به چستى نَجَستى از او مرغ راز
هامش
( 1 ) . ر . ك : حواشى .
( 2 ) . حبرى .
( 3 ) . كيتى .
( 4 ) . نسخه : احتبالى ، اختيال - خراميدن .