مجرّدان كه به شرط يگانگى رفتند * بهر دو كون نكردند چشم همّت باز
به هر چه بسته شود راهرو حجاب وى است * تو خواه مصحف و سجّاده گير و خواه نماز
چو غنچه چند دهن بسته خون خورى يكچند * بخند همچو گل و خويشتن برون انداز
تويى حجاب خود ار نه ز دوست خالى نيست * بهر جهت كه نهى روى از نشيب و فراز
و از اينجاست كه گفتهاند : « من رضى بمقامه حجب عن امامه . »
جبرئيل آمد و مصطفى را ، عليه السّلام ، گفت : برخيز تا تو را به معراج برم ، مصطفى به سرّ مىگويد : زمانى باش تا بنمايم كه تو مرا بردى يا من تو را بردم ، چون به سدرة المنتهى رسيد ، جبرئيل بايستاد و مصطفى را گفت : تقدّم يا محمّد . خواجه جواب داد كه بر زمين گفتى كه تو را من مىبرم ، اگر تو برديى تو رفتى و من ماندمى ، و چون من رفتم و تو ماندى من تو را بردم نه تو مرا بردى . پس چون خواجه ، جبرئيل را گفت : پيشتر آى ، جواب داد كه
« وَ ما مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ »
« 1 » خواجه عليه السّلام گفت : پنداشتم كه تو با خداوند مقامى ، تو خود هنوز در مقام ماندهاى . اين است معنى : « من رضى بمقامه حجب عن امامه . » لمؤلّفه :
چو خواجه بدان حضرت پاك شد * غبار رهش تاج افلاك شد
رفيقش چو بر شد « به ذات الحبك » * عنانش گران شد ركابش سبك
عنان عزيمت چو واپس كشيد * به دو گفت سيّد كه اى بىنَديد
نديده بديده اثر زان جناب * ز همراهى من عنان بر متاب
بگفتا از اين بيش تابم نماند * كه از آتش قربت آبم نماند
قدم گر فراتر نهم زين مقام * به نور « تجلّى » بسوزم تمام
چو سيّد رخ از سوختن برنتافت * ز حق قربت « قابَ قَوْسَيْنِ » « 2 » يافت
رسيد آن سپهدار خيل رسل * چو عقل كل آگه ز هر جزو و كل
به جايى كه آنجا مكان هم نبود * ز بس بىنشان نشان هم نبود
ز سرّ « فاوحى » نكات خفىّ * به گوش دل و جان شنيد آن صفىّ
يكى از جملهء آن نكات خفيّه و اسرار عليّه كه در زمان غايت قربت و در اوان كمال عظمت از حضرت عزّت به طريق وحى به دو رسيده است آن است كه مىفرمايد : « انّ اللّه
هامش
( 1 ) . صافّات ( 37 / 164 ) .
( 2 ) . نجم ( 53 / 9 ) .