طلب مكن به غير بارى ، تعالى ، آنچه تو را از او نه منفعت رسد و نه مضرّت . پس بر ذمّهء همّت ناظر لبيب در اين مقام نظر به حال خليل و حبيب واجب است تا به مشاهدهء آثار علوى همّت ايشان [ مشتغل ] باشد « 1 » كه از دون همّتى و خساست طبيعت خلاص يابد ، پس ملاحظه كند كه حضرت خليل [ از ] پروردگار در دفع مضرّت نار چگونه نفى تشبّث به اغيار [ كرد ] ، آنجا [ كه ] جبرئيل پرسيد : « هل لك حاجة ؟ » 182 / 5 و 7 گفت : « امّا اليك فلا » حاجت دارم امّا به سوى تو نى ، يعنى حاجت من به حضرت ملك جليل است نه با جناب جبرئيل ، و اين مقام خلّت است كه قطع حاجت است از اغيار . « 2 » امّا حاجت به تمامى منتفى نيست ، امّا مقام محبّت انتفاء جميع حاجت است ، چنان كه در نظر حبيب نعيم كائنات را آراسته ، عرض كردند اصلا بر آن نظر نينداخت و تيغ « 3 » لأنفى از سر غيرت بر سر همه آخت « 4 » كه « لا بل اكون عبدا شكورا » « 5 » پس بر صاحب همّتى كه ارادهء اتّباع خليل و طلب عمل به سبب ملك حبيب به تقديم رساند ، لازم است كه در جذب منافع و دفع مضارّ ملتفت اغيار نشود بلكه طلب نعيم جنان و هرب از حريق نيران بايد كه به خاطر او خطور نكند ، چنان كه در شرح مقامات ابن فارض ، عليه الرّحمة و الرّضوان ، مسطور است كه در حالت ممات كه اوان ملاقات حضرت رفيع الدّرجات است ، جميع جنّات را با همهء نعيم و لذّات آراسته در نظر او جلوه دادند ، روى به طرف ديگر گردانيد ، چون از آن جهت نيز مشاهده واقع شد گفت : مرا برداريد تا با او سخن گويم و آنچه آرزوى خاطر من بوده از او جويم و چنانكه بلبل مست در گلستان ناله تيز آهنگ بردارد و غنچه با صبا قصّهء تنگ عيشى گزارد ، مناجات آغاز كرد كه اى كريم كارساز و اى رحيم بندهنواز ، اى مطلوبى كه طالبانت نقد قلب و روان در بوتهء بلاى تو گداخته و شادى كونين را در قمارخانهء « 6 » غمت به يك ضربه باخته [ اند ] ، اى جان مشتاقان سوختهء سبحات جمال تو و اى ديدهء بينايان دوخته سطوات غيرت جلال تو ، اين چه عذاب اليم است كه به صورت جنّت نعيم در نظر من آراستهاى ؟ بارى بگو كه در سلوك مقام محبّت و سير طريق مودّت هرگز بهشت به خاطر من خطور كرده است ، يا هيچ وقت ياد حور و ذكر قصور به خيال من گذشته ؟ لمؤلّفه :
هامش
( 1 ) . مشغول ؟ مشتغل ؟ آنچه در ميان دو قلاب است . در نسخه نيست .
( 2 ) . ر . ك : حواشى .
( 3 ) . نسخه : تلع .
( 4 ) . انداخت .
( 5 ) . ر . ك : حواشى .
( 6 ) . خمار .