تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ينبوع الأسرار في نصايح الأبرار ( فارسى ) — صفحة 180

مساهمون:

ص١٨٠
به بوى نفس مكن جان كه بهر گردن خوك * كسى نبرد زنجير مسجدُ الأقصى به بند دهر چه ماندى بمير تا برهى * كه طوطى از پى اين مرگ شد ز بند رها « 1 »
و بعضى كه همّت ايشان عالىتر افتاده به دنيا نظر نيندازند و به نعيم فانى او نپردازند و از اقبال او شاد نشوند و از ادبارش غمگين ، و ليكن از دوزخ بهراسند و نعيم بهشت را غايت مقصود شناسند و چون سوختگان آتش محبّت بگويند :
ما خون هزار عيش و عشرت ريزيم * در رنج و بلا و فقر و درد آويزيم ما سوختگانيم كه از لذّت سوز * از صدر جنان سوى سقر بگريزيم
و اين معنى بدانيد كه عمل از براى [ مزد ] مزدورى است و مزدورى از خواجه دورى است . لمؤلّفه :
پرستيدن حق براى بهشت * بود پيش ارباب دل سخت زشت
و اين قدر نشناسند كه فريفته شدن با حور و قصور از غايت قصور « 2 » همّت و خسّت طبيعت است . خاقانى :
سليمانى است اين همّت به ملك خاص درويشى * كه كوسِ « ربّ هب لى » مىزنند از پيش ميدانش 180 / 13 دو بت بينى جهان و جان فتاده در لگدكوبش * دو سگ يا بى ، نياز و آز خفته پيش دربانش زهى خضر سكندر دل هوا تخت و خرد تاجش * زهى سرمست عاقل جان بقا نُزلُ و خرد خوانش دو خازن فكر و الهامش دو حارس شرع و توفيقش * دو ذمّى نفس و آمالش دو دشمن چرخ و كيهانش بهشت عدن را همّت بهشت از بهر ديدارش * نه صاحب همّت است آن كس كو فريبد باغ رضوانش
« 3 » آرى خوشه‌چينان حضرت مصطفى كه از خرمن « ما زاغ البصر و ما طغى » دانه‌اى چند « 4 » يافته‌اند و در مشاهدهء غيرت محبوب حقيقى موى شكافته ، از فكر بهشت و دوزخ رسته‌اند و تكليف وجود در عشق دوست پيوسته و از مستى جامى كه در حالت الست چشيده به خمخانهء عالم بيهوشى و مستى رسيده ، گفته‌اند : لمؤلّفه .
ما كه دردىكشان خَمّاريم * جام جم در نظر نمىآريم 180 / 22 گشته در فكر دوست مستغرق * وز دو عالم فراغتى داريم گر به جنّت تجلّيى نكند * از نعيم بهشت بيزاريم
هامش
( 1 ) . ر . ك : حواشى . ( 2 ) . نسخه : مقصور . ( 3 ) . در نسخه : ناج رضوانش آمده قياسا تصحيح شد . ر . ك : حواشى . ( 4 ) . دانه چيد .
ينبوع الأسرار في نصايح الأبرار ( فارسى ) — صفحة 180 | كمال الدين حسين بن حسن خوارزمي / مهدى درخشان