ور در آتش رويم همچو خليل * با خيالش درون گلزاريم
مقتداى اهل تصوّف 181 / 2 ، صاحب تعرّف آورده است كه جماعتى از متصوّفه شنيدند كه رابعه عدويّه را مرضى عارض شده است ، به عيادت او آمدند و گفتند حال تو چون است و سبب عارضه چيست ؟ گفت : و اللّه خود سبب عارضه غير از اين نمىدانم كه بهشت بر من عرضه كردند دل من اندكى به بهشت مايل شد ، گمان مىبرم كه خواجهء من بر من غيرت كرد و عتاب نمود و حقّا كه اين محلّ غيرت و مقام عتاب است از آنكه بهشت غير اوست و ميل به غير در راه محبّت موجب غيرت است . « 1 » لمؤلّفه طاب ثراه و جعل الجنّة مثواه « 2 » :
عشق رايات سلطنت افراخت * بس اقاليم عقل غارت ساخت
آن يكى را به سان عود بسوخت * و آن دگر را مثال چنگ نواخت
شاهد روىپوش حجلهء غيب * پردهء كبريا ز روى انداخت
تا نيايد به چشم ما جز دوست * بر سر غير تيغ غيرت آخت
جانم از غيرتش چو آگه شد * خانه از نقش غير او پرداخت
دل من در قمارخانهء عشق * به يكى ضربه هرچه داشت بباخت
پيش صراف عشق قلب بود * دل كه در بوتهء بلا نگداخت
در هواى هويّتى جولان * كند آن كس كه اسب همّت تاخت
بعضى از مشايخ ، رضوان اللّه عليهم اجمعين ، گفتهاند : « من صحّ ايمانه لم ينظر الى 181 / 17 الكون و ما فيه لانّ خساسة الهمّة من قلّة المعرفة » يعنى هر كه ايمان او صحيح و ايقان او صريح باشد سوى آفرينش و آنچه در اوست نظر نكند ، از آنكه خساست همّت از قلّت معرفت است . بيان اين سخن آن است كه صحّت ايمان و كثرت معرفت سبب ادراك اين معنى است كه در غير حضرت عزّت نه منفعت است و نه مضرّت و اقبال بر چيزى ، يا از براى جذب منفعت باشد يا دفع مضرّت ، پس به حصول اين ادراك نظر از كون منقطع شود و خلاصى از خساست همّت كه التفات به سوى اغيار است ، دست دهد و حضرت معبود از براى همين معنى فرمود :
« وَ لا تَدْعُ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَنْفَعُكَ وَ لا يَضُرُّكَ »
« 3 » يعنى
هامش
( 1 ) . ر . ك : شرح تعرّف ، ج 4 ، ص 188 .
( 2 ) . ر . ك : حواشى ص 434 / 24 .
( 3 ) . يونس ( 10 / 106 ) .