نعمت حسد نبرند ، و هيچ بلايى مىشناسى كه بر مبتلاى آن بلا ، مرحمت نكنند ؟ گفت .
آرى ، چنان نعمت كه بر صاحب آن [ حسد نبرند ] تواضع است ، و اينچنين بلا كبر . « 1 »
اگر خود بر دَرد پيشانى پيل * نه مرد است آنكه در وى مردمى نيست 163 / 3
بنىآدم سرشت از خاك دارد * اگر خاكى نباشد آدمى نيست
خاك راه از جهت پى سپر گشتن ، زيور تاج هر صاحب افسر گردد و بر فرق سر هر سرور نشيند . لمؤلّفه طاب ثراه :
آزادى دو عالم از بندگى طلب كن * چون بندگى گزينى مقبول شاه گردى
با داغ دل چو لاله گر ساعتى بسازى * چون غنچه در صف گل صاحب كلاه گردى
از روى خاكسارى ، سر نه به پاى مردى * تا خلق عالمى را پشت و پناه گردى
در پيش خاكساران با خاك باش يكسان * كز فرّ بخت ايشان ، خاص إله گردى
اندر ره تواضع چون خاك پى سپر شو * بر فرقها نشينى چون خاك راه گردى
حكايت - آوردهاند كه سلطان محمود را برادرزادهاى بود به كمال هنر آراسته
و به جمال دانش پيراسته . لمؤلّفه :
به دولت جوان و به تدبير ، پير * چو دانش عزيز و چو جان ناگزير
و ليكن از غرور جوانى و نسبت قرابت سلطانى به سلسلهء خودبينى باز بسته بود و خيال كبر و نخوت در دماغ او نشسته . لمؤلّفه :
چو سلطان از اين حالت آگاه بود * ز دستوريش دست كوتاه بود
به رويش ازاينرو شه باخبر * نكردى به چشم عنايت نظر
فرودست دستور داناى شاه * نمىيافت در پيش شه جايگاه
و جوان از اين حال آشفته بود و در اين حيرت سرگشته كه با چندين كمالات ظاهره و انتساب با چنين حضرت قاهره ، سبب عدم التفات پادشاه به حال اين دولتخواه چيست لا جرم پيش هر همدمى از اين حال حكايتى مىكرد و به نزد هر محرمى شكايتى مىنمود ، چون هيچ همدمى به تدبير كار او نپرداخت و هيچ محرمى چارهء آن بيچاره نساخت ، روى نياز به درگاه اياز آورد و گفت : اى محرم اسرار شاهى و منظور نظر پادشاهى . بيت :
هامش
( 1 ) . ر . ك : حواشى .