تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ينبوع الأسرار في نصايح الأبرار ( فارسى ) — صفحة 165

مساهمون:

ص١٦٥
من باش چون تازيانه از دست من بيفتد خود را از سمند خويش چون برگ گل از شاخ درخت بينداز و تازيانه به من باز ده . چون صباح آفتاب سر از گريبان فلك بر كرد و به جاى سرشك دامن سپهر پرزر ساخت ، اعيان دولت و اركان خدمت روى به درگاه فلك اشتباه پادشاه نهادند و بعد از سوار شدن پادشاه هر كسى به قدر راه و جاه در ركاب و عنان شاه چون اردوان دوان و چون نوشين روان روان گشتند ، جوان با سلطان هم عنان مىرفت و مراقب اياز مىبود ، ناگاه در حالت راندن سمند تازيانه افكند ، جوان فى الحال از اسب چست بجست و تازيانه به دست اياز داد ، سلطان چون آن حال مشاهده كرد و تواضع و فروتنى و خدمتكارى او معاينه ديد ، درياى مرحمتش در جوش آمد ، تاج مكلّل بر سرش نهاد و ديباج مرصّع بر دوشش افكند و بر سمند بادپاى خودش بنشاند و جميع اركان دولت و اعيان خدمت را فرمود كه در خدمتكارى و فرمان‌بردارى او اهمال جائز نداريد و امتثال مثال او را بر ذمّهء همه لازم شماريد . لمؤلّفه .
تو پيرو شو و رحمت شاه بين * به جان سرّ يحببكم اللّه بين بكن اتّباع حبيبش به جان * كه محبوب گردى و شاه جهان چو شهزاده از مسكنت يافت قدر * دگر ره ز نخوت نمىجست صدر
و مىگفت : شعر .
وجدت الرّفق ابلغ فى السّموّ * و لم ار كالتّواضع فى العلوّ

حكايت 165 / 17

[ سلطان سعيد ، سنجر و امام ابو الفضل كرمانى ] - آورده‌اند كه سلطان سعيد ، سنجر ، رحمة اللّه عليه ، امام ابو الفضل كرمانى را ، طاب ثراه ، عظيم حرمت داشتى و در تعظيم و تبجيل او هيچ دقيقه‌اى فرونگذاشتى ، وقتى او را به رسالت به جايى فرستاده بود چون باز آمد به نفس خود او را استقبال كرد . امام ابو الفضل در پهلوى او اسب مىراند . جماعت حاضران ديدند كه سلطان با او مبالغتى مىكرد و امام به منع مشغول مىشد ، چون به وثاق آمد جماعت شاگردان سؤال كردند كه : سلطان چه توسن اشارت بود كه با تو در ميدان مبالغت مىدوانيد و آن ، چه منع بود كه در آن كوشش به تقديم مىرسيد ؟ امام گفت : سلطان مىفرمود كه بگذار تا فروآيم و غاشيهء تو را بر دوش گيرم تا مردمان اعتقاد من در حقّ تو بدانند ، من مىگفتم تو اولوالامرى و مالك الرّقابى ، شكوه ملك تو را نقصان باشد . چون كمال تواضع سلطان 165 / 24 سنجر بدين غايت بود ، لا جرم هر روز رياض دولت او تازه‌تر و اقبال او بىاندازه‌تر بود .