خطاب آيد كه ما خلاف وعده جائز نداريم كه :
« لا يُخْلِفُ اللَّهُ وَعْدَهُ »
« 1 » و عمل محسنان را ضايع نمىگردانيم كه :
« وَ لا نُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ »
« 2 » خاصّه عمل متّقيان را كه هيچ عمل بىنشان تقوى سمت قبول نمىپذيرد كه :
« إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ »
« 3 » جنّت را از براى شما آماده ساختهايم كه :
« أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ »
« 4 » درآييد و ديدار دريابيد كه من نيز مشتاق شمايم . « و انّى لاشدّ شوقا اليهم . » مثنوى :
هيچ عاشق خود نباشد وصلجو * كه نه معشوقش بود جوياى او 142 / 6
بلكه شما را در موقف باز ندارم و پيش از حساب به وعدهگاه ديدار آرم .
حكايت - سهل بن عبد اللّه تسترى در خواب ديد كه قيامت شده بود و خلق را در موقف داشته بودند در آن حال مرغى ديد سپيد كه در عرصات قيامت پريدى و به هر ساعت از ميان خلايق يكى را برداشتى و به بهشت بردى ، مىگويد : گفتم اين مرغ چيست ؟ كه خداى ، عزّ و جلّ ، او را بر خلق گماشته است ؟ گفت : در اين انديشه بودم كه رقعهاى ديدم در كنار من افتادى ، رقعه بگشادم در آنجا نبشته بود كه آن مرغ نيست صورت تقوى است هركه در دنيا عمر خويش در ورع و تقوى گذرانيد « 5 » اين مرغ او را امروز بىحساب و كتاب از عرصات قيامت برمىدارد و به دارالسّلام مىرساند ، پس هيچ صفتى طالبان نجات و راجيان رفعت درجات را مفيدتر از تقوى نيست و ليكن سلوك راه تقوى به غايت نازكى دارد .
حكايت - آوردهاند كه عمر عبد العزيز ، رحمة اللّه عليه ، سيب غنيمت بر غازيان قسمت كرد .
فرزندى داشت صغير ، از آن سيبها يكى برداشت و در دهان نهاد و مىخاييد ، عمر انگشت در دهان آن كودك كرد و آن سيب بيرون كشيد ، كودك بگريست و پيش مادر آمد ، چون عمر از آن فارغ شد به نزديك عيال اندر آمد ، زن گفت : چرا رها نكردى كه اين كودك آن سيب بخوردى ؟ عمر ، رضى اللّه عنه ، گفت : آن سيب هنوز قسمت نكرده بودم و در وى حقّ غازيان بود من روا نداشتم تا كودك حقّ ديگران بخورد ، زن گفت : يا عمر آنقدر خداى ، تعالى ، از تو عفو كند كه تو را نيز در آن حقّى هست ، عمر ، رضى اللّه عنه ، گفت : « الامر اصعب من ذلك » يعنى كار از آن دشوارتر
هامش
( 1 ) . روم ( 30 / 6 ) .
( 2 ) . يوسف ( 12 / 56 ) .
( 3 ) . مائده ( 5 / 27 ) .
( 4 ) . آل عمران ( 3 / 133 ) .
( 5 ) . گذارادنيد .