اين بزرگان كه بعضى حكايت در تقواى ايشان منقول شد ، سلاطين عالم يقين و اساطين بنيان ديناند و پادشاه بلاد را كه مالك نواحى عبادند ، سلوك مناهج ايشان دست نمىدهد ، امّا به حكم « ما لا يدرك كلّه لا يترك كلّه » بعضى از سلاطين عالم نيز از براى اهتدا ، اقتدا بدان طايفه كردهاند .
حكايت [ سلطان محمود و اياز ]
- از سلطان محمود منقول است كه شبى از شكار باز آمد و در خانهاى از خانههاى خويش شب گذاشت و چون وقت صبح نزديك شد ، تنها بيرون آمده بود چون بازگشت محمّد بن اياز 144 / 7 را كه آب وضو نگاه داشتن در عهدهء او بود ، آواز داد و او را به نام خطاب نكرد . « پسر اياز » گفت : و اياز در آن حال استماع اين مقال مىكرد ، به خاطر او گذشته است كه آيا سلطان را بر خاطر شريف از پسر خاكسار من گرد ملالت نشسته است كه مخاطبه بنام او نمىكند ؟ يا عدم التفات حال او تا غايتى است كه دست نسيان نقش نامش از لوح محفوظ خاطر سلطان شسته است ؟ چون سلطان از نماز و اوراد فارغ شد اياز درآمد و به استكشاف واقعه قيام نمود و گفت : قطعه .
بر دل پاكت غبارى بىگناه از ما چراست * ديو بىانصاف بر تخت سليمان چون نشست
خاطر تو آب حيوان است و اين بنده ز شرم * آب شد تا گرد از او بر آب حيوان چون نشست
سلطان گفت :
« إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ »
. « 1 » آنچه تو گمان بردهاى خلاف آن واقع است و حقيقت واقعه آن است كه دوش بيگاه در اين خانه نزول كردم ، چون ميان بگشادم و دل بر استراحت بستم در اين خانه مصحفى آويخته ديدم ، پاى از راحت كشيدم و دست از استراحت بازداشتم و در خانهاى كه مصحف باشد تكيه زدن از تقوى و ادب دور شناختم و از براى راحت نفسانى ، كلام ربّانى از اين خانه بيرون آوردن به غايت شنيع دانستم و از اين جهت كه در خانه مصحف هست خود بيرون آمدن صورت اعراض از كلام اللّه پنداشتم و امشب به طاعت و بيدارى گذاشتم و چون از براى تجديد وضو بيرون آمدم و احتياج به آب داشتم و پسر تو را محمّد نام است ، بىطهارت نام محمّد بر زبان راندن از تقوى دور ديدم ، از آن جهت او را به نامش نخواندم و پسر اياز گفتم .
حكايت [ نقل كلام فردوسى از سوى امام ابو حامد محمّد الغزّالىّ ]
- آوردهاند كه امام ائمّهء سبيل ، مصداق « علماء امّتى كانبياء بنى اسرائيل » امام ابو حامد محمّد الغزّالىّ ، « قدس سرّه » ، مدّتى ترك مجلس وعظ كرده بود و روى به
هامش
( 1 ) . حجرات ( 49 / 12 ) .