خداى را كه سلطان روشن راى مملكتآراى ما كه يادگار شاه ملك عدالت و ماه شبستان جلالت [ است ] از راستى و نصفت و انصاف و معدلت كه ملوك و سلاطين را زيباتر حليتى و نيكوتر رتبتى و شريفتر وسيلتى به مغفرت و رضوان و عظيمتر ذريعتى به عواطف يزدان است نصيبى در غايت كمال نصاب و حظّى كامل چون دانش اولو الالباب دارد و من بنده كه دعاگوى اين خاندان سعادت آشيانم ، خاتمت اين باب را به شعرى كردم مردّف به رديف عدل در مدح ذات عدلگستر او ، و شعر اين است : لبعض العارفين : 136 / 6
اى شاد از وجود شريف تو جان عدل * آباد از مساعى فضلت جهان عدل
سلطان عهد [ و ] سرور آفاق ، اى كه هست * ذات شريف تو شرف خاندان عدل
شد همچو آفتاب ز فضل حق آشكار * بر جان خردهدان تو سرِّ نهان عدل
نوشين روان تخت عدالت تويى كه هست * از تيغ آبدار تو نوشين ، روان عدل
خون بسته همچو لاله [ زِباسَت ] « 1 » درون ظلم * پرخنده چون شكوفه ز خُلقت دهان عدل
تا هست دور ماه نشد كوكبى پديد * چون آفتاب راى تو از آسمان عدل
بىمُهر و بىنشان تو اى قوّت ظفر * در هيچ مملكت ندهد كس نشان عدل
تا عالَم است از سر آفاق كم مباد * فرّ جلالت اى شه كشورستان عدل
هامش
( 1 ) . نسخه : زبانت تصحيح قياسى .