خطبى فادح « 1 » واقع گشت . از آن مجلس بر عزيمت توجّه آن حضرت برخاستم ، هنوز به دهليزسراى نارسيده كه آواز سم اسب به گوش من رسيد ، يكى را گفتم بنگر تا كيست كه بدين سختى مىراند و بدين تعجيل مىآيد ، غلام بنگريست ، برادرم بود عبد الوهّاب ، او را نيز طلبيده بودند ، پس هر دو به خدمت مبادرت جستيم و چون به حضرت رسيديم ربيع كه به حاجبى موسوم بود نزديك پرده استاده بود و مهدى كه ولىّ عهد او بود در دهليز نشسته ، ما نيز در پهلوى ايشان نشستيم ، پس ربيع درون رفت و بعد از لحظهاى مهدى را آواز داد كه سادات و علما را به دريافت حضور اجازت ده و تو نيز حاضر شو .
پس همه در رفتيم و بعد از سلام و ترحيب به قرب اختصاص يافتيم و هر يك به جاى معهود بنشست ، پس منصور روى به عبد الصّمد بن على كرد و گفت : اى عمّ ، فرزندان و برادران و برادرزادگان خويش را در عدل حديثى گوى از احاديث جدّت ، صلوات اللّه عليه ، تا بدان ايستادگى نمايند ، گفت : زندگانى امير المؤمنين دراز باد ، پدرم روايت كرد از جدّم از رسول ، عليه السّلام ، كه فرمود :
در بنى اسرائيل دو برادر بودند بر دو شهر پادشاه ، يكى بر رعيّت مشفق و مهربان و نيكونيّت و صافى اعتقاد و به كمال عدل آراسته و به حسن غايت نصفت پيراسته . نظم :
از عدل او به مسرح اغنام شو ببين * شير آمده ز بيشه به شاگردى شبان 134 / 15
كار رعيّت از سعادت عدل او چون قامت جوانان راستى پذيرفته و حال ضعفا از انصاف او چون رشته دندان دلبران انتظام و اتّساق يافته و ديگرى ظالمى قاهر كه از شومى ظلم و نامباركى خيم « 2 » او خار به جاى گل ، مار بار آوردى و زمين به جاى گيا اژدها رويانيدى . شعر :
كشت جان را چو ظلم داسى نيست * شومى ظلم را قياسى نيست 134 / 20
و در عهد ايشان پيغامبرى بود كه خلق را به خداى خواندى و راه راست و جادّه حق به گمراهان آن قوم نمودى . معبود مطلق و پادشاه به حقّ بدان پيغمبر وحى فرستاد كه از عمر اين ملك عادل سه سال بيش نمانده است و از عمر ظالم سى سال باقى است . آن پيغامبر هر دو رعيّت را از اين اخبار كرد و از اين معنى اعلام نمود . رعيّت عادل جزع و زارى كردند و انديشهناك شدند كه ملك به ظالم افتد و ايشان در اقياد و اغلال جور و
هامش
( 1 ) . نسخه : قادح . فادح به معنى كارى گران و دشوار .
( 2 ) . ضيم .