حكايت 132 / 1
- آوردهاند كه بيچارهاى به حضرت سلطان محمود رسيد
« 1 » و به سمع اعلى رسانيد كه من ديوانه ، پرىرويى در خانه داشتم و با دولت وصال او فراغتى از خويش و بيگانه داشتم و من مسكين را با سلاسل مشكين او چندان بستگى بود كه در الفت بر روى هيچ محرمى نمىگشودم ، ناگاه شبى نامحرمى با سلاح و تركش با چند خادم سركش ، بر سر من تاختن آورد و به جبر از خانهام بيرون كرد و مرا طاقت مقاومت آن رئيس مردهء عفاريت و انيس فجرهء طواغيت نبود ، چه در صورت بشرى ديوى بود كه به وقت افسون چون ديو از لاحول نگريختى و چون مغناطيس در آهن آويختى ، راستى لشكركش رنود شياطين بود و پيشواى جنود ملاعين ، هم قافلهسالار كاروان ضلال هم سر نفر رهزنان وهم و خيال كه نقب در خزينهء آدم زدى و مهر خاتم سليمان شكستى و طلسم سحرهء فرعون بستى ، لا جرم آن شب در خانهء من بسر برد و جان و دل سوختهء من به دست آتش حسرت سپرد و چون مرا به درگاه شاه راه وصول بسته بود و طمع خلاص و نجات از آن داهيهء دهيا گسسته ، در دفع آن ملمّه و انجلاى آن غمّه ، « كغريق يتشبّث بكلّ حشيش » 132 / 12 دست اميد به دامن هر بيگانه و خويش در مىزدم و در اين چند روز كه بر اين منوال مىگذشت دو بار ديگر همين واقعهء هايله واقع گشت ، اكنون كه شرف بساطبوسى اين حضرت دريافتم و به عرض عارضهء خود شتافتم ، بايد كه مرهم جان مجروح من باشى و به تسويف و امهال ، نمك بر جراحت من نپاشى . بيت :
ورنه چو در اين ستم بميرم * دامن به قيامتت بگيرم
سلطان گفت : به لطائف [ الطاف ما ] مستوثق باش و وقت آمدن آن سر حلقهء اوباش را مترصّد شو و فى الحال از آن حال مرا خبردار ساز تا چارهء چون تو بيچاره سازم و به انتقام آن ظالم فاجر پردازم و دربانان را فرمود كه هرگاه كه اين بيچاره بدين درگاه آيد ، بار دهند . شب سيم بود كه بيچاره را باز همان واقعه پيش آمد ، بر موجب فرمان پادشاهى اعلام واجب ديد ، چون به قصر سلطان آمد ، نيمشب سلطان را چون بخت صاحب دولتان بيدار يافت ، سلطان هم در زمان با سرهنگ چند به خانهء درويش شتافت سلطان در خانهء بيرون نشست ، چون سرهنگان آن بدبخت را بسته بيرون آوردند سلطان چشم برهم نهاد و به كشتن چراغ اشارت كرد و به قتل آن مدبر فرمان راند ، چون دل از كار او
هامش
( 1 ) . ر . ك : حواشى .