ياد از آن ساعتت ببايد كرد * كه شوى زيردست حاكم فرد
حكايت - [ پند حسن بن صالح به حاكم ]
در خالصة الحقائق « 1 » 127 / 2 آورده است كه حسن بن صالح ، پيش بعضى از حكّام آمد ، گفت : [ مرا ] نصيحت كن ، حسن گفت : به قدر امكان به اصلاح وزير خود اشتغال نماى كه وزير ، امير را يا به جنّت مىخواند يا به آتش و ديگر در امور رعيّت به وجهى نظر كن كه دوست دارى كه خداوند ، تعالى ، روز قيامت در كار تو بدان وجه نظر كند و به حمد و ثناى مردم كه از جهت رغبت و رهبت گويند ، مغرور مباش كه حمد و ثناى ايشان از براى جذب منفعت است يا دفع مضرّت و عدل را [ كه ] كليد در تقوى است كه :
« اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوى »
« 2 » از دست فرومگذار كه :
« وَ إِنَّ الظَّالِمِينَ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ وَ اللَّهُ وَلِيُّ الْمُتَّقِينَ »
« 3 » يعنى ظالمان دوستان يكديگرند و حضرت الهى دوست پرهيزگاران است .
لمؤلّفه :
ز يارىّ ظالم چه آيد تو را * اگر عاقلى با خدا باش دوست
حضرت امير المؤمنين على ، كرّم اللّه وجهه ، مىگويد : امير المؤمنين ، عمر را در ايّام خلافتش ديدم كه قتب اشترى برداشته به سرعت تمام مىرفت ، برخاستم و گفتم : اى امير المؤمنين ، بدين شتاب كجا مىروى ؟ گفت . اشترى از اشتران صدقه گم شده است به طلب آن مىروم ، گفتم : بدين عمل كه تو بنياد خلافت بر آن ساختى ، خلفايى را كه بعد از تو آيند در زحمت انداختى ، گفت : اى ابوالحسن ، مرا در اين معنى ملامت مكن ، كه به حق خدايى كه به راستى و درستى ، محمّد را ، عليه السّلام ، به رسالت فرستاده است ، كه اگر بزغالهاى در شط فرات تلف شود هرآينه عمر بن الخطّاب به جهت آن در قيامت مؤاخذ گردد .
حكايت [ دادخواهى زنى از سلطان محمود ]
- شنيدم سلطان محمود ، عليه الرّحمة و الرّضوان ، با لشكرى قصد هندوستان كرده سوار شده بود كه ضعيفهاى از اصفهان آمد و گفت : فلان كس كه به ايالت آن مملكت تعيين كردهاى بر اين بيچاره ظلم كرده است و خانهاى كه داشتم به تعدّى گرفته ، سلطان فرمود كه فرمان بنويسند ، ضعيفه گفت : اگر او به فرمان عمل كردى ، بر من اين ظلم و تعدّى نرفتى ، سلطان گفت : اصفهان دور است و ما بر سر لشكر و حاليا انصاف تو از او ستاندن متعسّر ، صبر فرماى تا مراجعت كنيم ، ضعيفه گفت : كه بدانقدر مملكت بسنده
هامش
( 1 ) . ر . ك : حواشى .
( 2 ) . جاثيه ( 45 / 19 ) .
( 3 ) . جاثيه ( 45 / 19 ) .