مشو مغرور جاه و حشمت خويش * مكن آزار درويشان دلريش
به جاه خود مناز اى صاحب جاه * كه روز دولت و جاه است كوتاه
بقايى چون ندارد كامرانى * بجو كام ضعيفان تا توانى
حكايت 126 / 4
[ گفتگوى سماك و پادشاه ]
- آوردهاند كه [ ابن ] « 1 » سمّاك به بارگاه بعضى از خلفا آمد و در دست كوزهاى آب داشت ، خليفه طلب موعظت كرد ، گفت : اى خليفه اگر تو تشنه باشى و اين شربت آب به تو ندهند تا جميع مال و ملك خود ندهى ، چه مىگويى ؟ جميع مال و ملك در مقابل اين شربت آب بدهى يا نه ؟ گفت هرآينه بدهم و بر جان خويش منّت نهم ، گفت : پس بسيار مفاخرت مكن و مغرور مباش [ به ] مال و ملكى كه برابر يك شربت آب نباشد ؛ خليفه گفت : طريقه چيست و وظيفهء سلوك چگونه است ؟ گفت : عدل ورزيدن و استعداد آنچه از او چاره نيست ، كردن . لمؤلّفه :
تا كى بدين متاع قليل دو روزه عمر * سر بر فلك ز روى تكبّر فراشتن
تخم امَل به آب رياضات تا به كى * اندر زمين جان و دل خويش كاشتن
تا كى به دست آز نقوش هواى نفس * بر صفحهء ضمير يكايك نگاشتن
و ز حرص بر زخارف دنيا كه هيچ نيست * بر جمع مال همّت خود را گماشتن
گيرم كه شاه عرصهء عالم شدى چه سود * چون بايدت گذشتن و يكسر گذاشتن
حكايت [ نصيحت خالد به هشام ]
- آوردهاند كه هشام ، خالد را گفت كه مرا وعظى در غايت ايجاز بيان فرماى ! گفت : اى امير المؤمنين ، تو بالاتر از همهء خلقى به سلطنت و خداى بالاتر از تو به قدرت و تو را البتّه بازگشت به اوست . رباعى :
از ظلم تو چرخ پير بگريست ، مكن * پيداست كه عمر آدمى چيست ، مكن
خالق شودت دشمن از آزردن خلق * گر مىدانى كه دشمنت كيست ، مكن
حكايت - آوردهاند كه مردى خيانت كرده بود ، پيش مصعب بن زبير آوردند
، مصعب 126 / 21 تازيانه طلبيد و قصد انتقام كرد ، مرد گفت : عدل كن و انصاف پيش گير ، به حقّ آنكه تو در حضرت او روز قيامت عاجزترى از من پيش تو ، مصعب از تخت فرود آمد و رخساره بر خاك نهاد و تذلّل اظهار كرد و به زارى مىگفت : « قد عفوت عنك . » بيت :
اى زبردست زيردست آزار * گرم تا كى بماندت بازار « 2 » 126 / 25
هامش
( 1 ) . ر . ك : حواشى .
( 2 ) . ر . ك : حواشى .