هر يك را بدانچه مأمور است اشتغال فرمايد و از آنچه منهىّ است ممنوع دارد و فحشاء و منكر و بغى ، افعال و اقوال و احوال ناپسند و ناشايست و نابايست است كه از آن ظلمت و حجاب و بعد خيزد و صفات ذميمه تولّد كند و تا پادشاه جوارح و اعضا و نفس و دل و حواسّ ظاهر و باطن را كه رعاياى حقيقى اوست در قيد فرمان شرع نكشد ، به حقّ پادشاهى عامّ قيام نتواند نمود ، چه آن نيابت و خلافت حق است و تلو نبوّت و از آن معظمتر كارى نيست ، چنان كه خواجه ، عليه الصّلاة و السّلام ، فرمود كه : « انّ افضل عباد اللّه منزلة يوم القيامة امام عادل رفيق » « 1 » يعنى فاضلترين بندگان در حضرت بارى از روى منزلت در روز قيامت سلطان عادل مهربان است و حق ، تعالى ، طاعت پادشاه عادل را به اطاعت خويش و طاعت رسول خويش ، عليه السّلام ، در يك سلك كشيده كه :
« أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ »
« 2 » و اين سلطنت خاصّ ، مر همه كس را حاصل است و داد آن به واجبى دادن بر ذمّهء همّت همگان لازم ، چنان كه سيّد عالم مىفرمايد كه : « كلّكم راع و كلّكم مسئول عن رعيّته » يعنى شما شبانان قوم خويش و نگهبانان رعيت خوديد و هرآينه روز قيامت شما را از امور رعيّت و صلاح و فساد كار ايشان سؤال كنند تا حدّى كه اگر يك تن مجرّد باشد كه هيچ آفريده در تحت طاعت و قيد متابعت او نبود ، اعضا و جوارح او رعيّت او باشد ، او را از اعضا و جوارح سؤال كنند كه چشم را كه از براى مطالعهء آيات كمال و مشاهدهء غايات جمال ما بود چرا از سر غفلت و شهوت بر اغيار انداختى ، و گوش را كه درج جواهر گفتار و صدف لئالى اسرار ما بود ، چرا محلّ استقرار هذيانات ساختى ؟ ، و زبان را كه آلت ثناى ما و عدّت ذكر روحافزاى ما بود ، چرا به ما لا يعنى جارى داشتى ؟ ، و دل را كه به هزار جان ، مست وفاى ماست و خانهء جان را كه به چار حدّ « 3 » وقف هواى ماست چرا منزل هر كس و خانهء هوا و هوس پنداشتى و نگفتى : خاقانى .
اى به هزار جان دلم ، مست وفاى روى تو * خانهء دل به چار حد ، وقف هواى روى تو 121 / 22
رشتهء جان برون كشم ، هر مژه سوزنى كنم * ديده بدوزم از جهان ، بهر وفاى روى تو
نگر كه محاسبت و معاقبت « 4 » اين يك كس كه جز اعضا و جوارح ، رعيّت ندارد چه
هامش
( 1 ) . مرصاد : رفق .
( 2 ) . نساء ( 4 / 59 ) .
( 3 ) . نسخهء بجاوجه اشتباه ناسخ .
( 4 ) . نسخه معافيت .