آهسته و به ترتيب ادا كن و از پراگنده گفتن احتراز نماى و چون سخن گويند نيك بشنو و تعجّب بىفايده اظهار مكن و سخنى كه از آن خنده آيد حذر كن و ثناى خود و فرزند و شعر و تصنيف خود ، هرچه به تو تعلّق دارد ، مگوى و چون زنان ، خود را مياراى و چون بندگان ، خود را آلوده حال و خوار مدار و هر حاجت كه از كسى خواهى الحاح بسيار مكن و هيچ كس را بر ظلم و معصيت دلير مگردان و با اهل و فرزند و خدم و حشم به هيبت زندگانى كن بىعنف ، و رفق كن بىضعف و مذلّت ، و با بنده و شاگرد هزل « 1 » مكن و مزاح « 2 » مگوى ، كه در چشم ايشان سبك شوى چون با كسى خصومت كنى آهسته باش و سخن به حجّت گوى و پيشتر [ در ] صحّت و فساد سخن انديشه كن و بعد از آن بگوى . بيت :
القول كاللّبن المحلوب ليس له * رد و كيف يردّ الحالب اللّبنا 118 / 9
ضمير دل خويش منماى زود * كه هرگه كه خواهى توانى نمود 118 / 10
و ليكن چو پيدا شود راز مرد * به كوشش نشايد نهان باز كرد
نظر كن چو سوفار دارى به شست * نه آنگه كه پرتاب كردى ز دست
و در سخن گفتن دست بسيار مجنبان ، و تا خشم ننشيند به سخن در ميا و اگر سلطان تو را نزديك دارد ، غرّه مشو و از وى بر حذر باش و اعتماد مكن . بيت :
و ما السّلطان الّا البحر عظما * و قرب البحر محذور العواقب 118 / 15
و مال خود را از خويشتن عزيزتر مدار ، و از دوست روز عافيت « 3 » حذر كن كه تا مال و حشمت دارى با تو دوست بود و به روز رنج ، از تو برگردد . بيت :
مجوى از بىثباتى چند يارى * كه ياريشان ندارد پايدارى
زمانى با تو چون ماهى در آباند * زمانى چون قصب با ماهتاباند
زمانى همچو شيرند و شكر خَوش * زمانى همچو سيماباند و آتش
چو در دلشان بود اغراض فاسد * كنند اندر طريق دوستى جد
چو برخيزد غرضشان از ميانه * چو بينندت كنند آنگه كرانه
گهى خوانند صد نوع آفرينت * گهى دانند چون اعداى دينت
دل از وصل دورنگان كى گشايد ؟ * دو رنگى از خردمندان كى آيد ؟
و الحمد لوليّه و الصّلاة على نبيّه .
هامش
( 1 ) . ژل .
( 2 ) . مزاج .
( 3 ) . عاقبت .