مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنا . »
« 1 » شعر :
از اغنيا به صفّ چنين « 2 » صوفيان گريز * كز بود غمگِنند و زنا بود شادمان 115 / 2
جز فقر هرچه هست همه نقش عاريه است * اندر نگين فقر طلب نقش جاودان
فقر سياهپوش چو دندان فروبرد * چاه سپيدكار كند خاك در دهان
چون عزِّ عزل هست غم زور و زر مخور * چون فرّ فقر هست دم از مال و مل مران
با تاج خسروى چه كنى از گياكلاه * با ساز باربد چه كنى نيشهء شبان
پنجم خصلت آنكه راستگوى باشد
كه صحبت دروغگوى به غايت بىفروغ باشد و روح را در آن صحبت هيچ روح و راحت دست ندهد كه بر هرچه گويد اعتماد نباشد . لمؤلّفه :
مصاحب راستگو بايد به هر باب * كه صحبت را نشايد مرد كذّاب
مدان كذّاب را الّا منافق * منافق دوستى را نيست لايق
ندارد دينِ آن مُدبِر فروغى * كه در هر مجلسى گويد دروغى
هيچ دليلى بر بشاعت صفت كذب واضحتر از اين نيست كه از عهد آدم تا بعث خاتم چندين هزار ارباب اديان از اهل ايمان و اصحاب طغيان گذشتهاند و بعضى صفات را طايفهاى مذموم داشتهاند و طايفهاى ديگر آن را محمود انگاشته ، اهل هيچ طايفهاى دروغ را جائز نداشتهاند و همه بر قباحت شأن و وقاحت آن اتّفاق كردهاند و از صحبت كذب محترز بودهاند و ديگران را نيز تحذير نموده . لمؤلّفه طاب مضجعه :
دروغ از نفس امّارهست و شيطان * حذر از هر دو كن تا هست امكان
به گرد مردم كذّاب كم گَرد * كه كذّابى برد آب رخ مرد
رفيق خويش را كذّاب مپسند * كه در چشم بزرگان خردمند
اگر كذّاب سر بر عرش سايد * به قدر از خاك كمتر مىنمايد
نورزد دوستى هركس كه داناست * به بدنفسان بىپرهيز ناراست
چو تير اندر كمان ناراستى ديد * چو پيوستند با او زود ببريد
ميان جان الف ز آن است پيوست * كه اندر صورت او راستى هست
هامش
( 1 ) . كهف ( 18 / 28 ) .
( 2 ) . از حادثات در صف آن . ديوان خاقانى ص 315 .