تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ينبوع الأسرار في نصايح الأبرار ( فارسى ) — صفحة 110

مساهمون:

ص١١٠
فردوس برين نهاده ، گل و گلبنش نمودار تاج و تخت ، شكوفه‌اش پير جوانبخت ، درختانش را جلوه طاوسى ، گلهايش را فروغ تاج كاووسى ، زمينش حلّه‌پوش ، هوايش عنبرفروش ، هر گلش شاهدى آراسته ، هر شاخش جوانى نوخاسته ، درختان جوانش از پربارى چون پيران خميده ، ميوه‌هايش مانند حلواى بهشتى بىآتش رسيده ، انواع و الوان ميوه‌هاى ربيعى و خريفى در غايت تازگى و لطيفى چون عذار نازنينان ، نازك و رنگين و مانند لب شاهدان آبدار و شيرين ، كه از رنگ آن ديدهء جان پرنور مىشد و از بوى آن دماغ خرد پربخور مىگشت ، و اين باغبان را به هر شاخى چندان پيوند بود كه برگ پدر و غم فرزند نداشت و روزگارى به تنهايى در آن باغ مىگذاشت و ازبس‌كه در آن باغ تنها بودى ، دلش را از تنهايى وحشت افزودى . صحبت‌نامه :
اگرچه باغ و بستان دلگشاى است * به تنها زيستن وحشت‌فزاى است چو تنها بود مرد روستايى * به خرسى كرد در دشت آشنايى
و به انعام و تشريف [ و ] انواع ميوه‌هاى لطيف دوستى در ميان ايشان مؤكّد شد و بيخ نهال محبّت در زمين دل هر يك رسوخ يافت :
به كنج باغ مىبودند يك چند * ز وصل همدگر پيوسته خرسند
و چون گاهى باغبان از غايت فتور و سستى لحظه‌اى از براى استراحت سايه جستى و سر از براى راحت بر بالش نهادى و دادى « 1 » قضّيهء « نفسك مطيّتك فأرفق بها » دادى ، خرس از براى دلجويى بر سر بالين او نشستى و مگس از روى او راندى ، روزى بر طريق معهود باغبان خفته بود و مگس بر روى او آشفته و خرس در راندن مگس درمانده ، چون براندى در حال باز پس آمدندى و بر سر و روى او جمع شدندى [ و خرس ] به هيچ وجه با ايشان برنيامدى :
به سوى كوه رفت و بيست من سنگ * گرفت و كرد سوى خفته آهنگ مگس بر روى خفته ديد در جوش * به سنگ بيست من زد بر سر و روش ز زخم سنگ گرچه كشته شد مرد * چنين پنداشت كاو دفع مگس كرد هواخواهى نمود و مرد را كشت * بسا خدمت كه باشد بدتر از مشت
از اين جهت گفته‌اند : كه دشمن عاقل به از دوست جاهل . شعر :
هامش
( 1 ) . دادى - داد . ياء بدل كسره است .