تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ينبوع الأسرار في نصايح الأبرار ( فارسى ) — صفحة 106

مساهمون:

ص١٠٦
يابد ، يا منصبى يا ولايتى ستاند ، اگرچه او استحقاق آن ندارد ، يا خدمتى لايق آن منصب از دست او برنخيزد ، چون به حمايت مقرّبى از مقرّبان حضرت پادشاه رود و خود را بر او بندد و آن مقرّب كه مقبول القول و منظور نظر پادشاه باشد ، آن التماس در حضرت عرضه دارد پادشاه در عدم استحقاق و كم‌خدمتى آن شخص ننگرد ، بلكه در حقوق سابق و مكانت و قربت آن مقرّب نظر اندازد و قول او را رد نكند و التماس او مبذول دارد و اگر آن شخص به خود طلب كردى ، هرگز نيافتى ، همچنين در حضرت پادشاه حقيقى بندگانى مقرّب‌اند كه اگر التماس كنند كه جميع عالم را از اين كسوت بگردانى مبذول دارد . حديث : « ربّ اشعث اغبر ذى طمرين لا يئوبه له لو اقسم على اللّه لا يردّه » يعنى : اى بسا ژوليده موى گردآلوده روى ژنده‌پوش كه در پيش مردم هرزه‌كوش ، او را هيچ اعتبارى نباشد و اگر دست نياز بردارد و روى به حضرت بىنياز آرد ، مرادش حاصل و دست اميدش به دامن مقصود و اصل گردد . اين مقام گدايان راه و درجهء سر و پابرهنگان اين درگاه است ، آنجا كه ملوك و سلاطين‌اند و مقتدايان عالم يقين‌اند ، ايشان را در حضرت بىنياز ، نازها در خلوتخانهء محرميّت رازهاست كه در بيان و تقرير نگنجد . « اعددت لعبادى الصّالحين ما لا عين رأت و لا اذن سمعت و لا خطر على قلب بشر » طراوت بوستان اميد و نضارت گلستان دولت جاويد و حلاوت ميوهء باغ حيات و تابش نور چراغ نجات ، به مواصلت اهل اللّه و مجالست مردان اين راه است . مثنوى :
نار خندان باغ را خندان كند * صحبت مردانت از مردان كند 106 / 18 گر تو سنگ صخره و مرمر شوى * چون به صاحبدل رسى گوهر شوى كوى نوميدى مرو امّيدهاست * سوى تاريكى مرو خورشيدهاست دل تو را در كوى اهل دل كشد * تن تو را در حبس آب و گل كشد هين غذاى دل طلب از همدلى * رو بجوى اقبال را از مقبلى خاك پاكان ليسى و ديوارشان * بهتر از عام و زر و گلزارشان بندهء يك مرد روشندل شوى * به كه بر فرق سر شاهان روى صفع « 1 » شاهان خور ، مخور شهد خسان * تا كسى گردى ز اقبال كسان
هامش
( 1 ) . مثنوى . در نسخه به جاى صغع شاهان صنع شاهان آمده صفع به معنى سيلى و پس گردنى .