عليه السّلام ، بر اين رجا داشت و غايت [ حميّت ] « 1 » و قوّت صلابت موسى را در دين ببين با وجود امر الهى به اتّباع خضر و اقتباس نور علم از او و با وجود يقين بر عصمت خضر ، عليه السّلام ، و احاطهء ادراك او بر آنچه از او ظاهر شود كه اگرچه مسامحتى در ظاهرش باشد امّا باطن او در غايت حسن و جمال خواهد بود ، بر خلاف ظاهر شريعت ، طاقت نياورد . غرض از ايراد اين قصّه آنكه ، كليم حضرت الهى [ را ] با چندين فضل نامتناهى ، از صحبت كاملى چاره نيست ، لا جرم مغبون و مغرور و ممكور اين راه كسى است كه پندارد كه باديهء كعبهء وصال [ به سير ] « 2 » قدم نظرى ، بىدليل و بدرقه قطع توان كرد .
« هَيْهاتَ ، هَيْهاتَ لِما تُوعَدُونَ . »
« 3 » بيت :
كسى كز اهل صحبت تربيت يافت « 4 » * دلش از نور حكمت معرفت يافت 104 / 9
تو همراهى طلب زنهار اى دل * كه بىهمراه نتوان شد به منزل
اگر در صحبت نيكان نشينى * تو زان پيوند جز نيكى نبينى
گرت صحبت بود با ديو مردم * كنى هم سود و هم سرمايه را گم
بپرهيز از بدان ، شو پاك صحبت * كه هم زهرست و هم ترياك صحبت
چنان كه خواجه ، عليه السّلام ، مىفرمايد كه : « مثل الجليس الصّالح و السوء كحامل المسك و نافخ الكير » [ الحديث ] يعنى : مثل جليس صالح دلكش [ و ] مثل مصاحب بدكردار ناخوش چون حامل مشك و دمندهء كورهء آتش است كه اگر با حامل مشك مصاحبت كنى اگر نصابى از سماحت داشته باشد ، نصيبى بر تو ارزانى دارد و اگر رغبت [ ابتياع ] « 5 » كنى مقدارى از آن بفروشد و اگر هيچ يك از اين دو دست ندهد بارى از روايح طيّبه و شمايم شميمهء آن ، مشامت معطّر گردد و اگر چنان كه با دمندهء كورهء آتش مخالطت كنى هرآينه يا از آتش سوزندهء او جامه به باد دهى ، يا بارى از بوى ناخوش و نتن خبيث او متاذّى شوى . خاربنى كه گل سورى به بار آرد از شرف صحبت گل طبّاخش از آتش نگاه دارد و گلبرگ طرى با آن همه رنگ و بوى خوش از شومى صحبت خار سزاوار آتش گردد ، چنان كه مولانا جلال الدّين رومى ، قدّس سرّه ، مىفرمايد :
بوى دم مقبلان چو گل خوش باشد * بدبخت چو خار تيز و سركش باشد 104 / 24
هامش
( 1 ) . نسخه : جمعيت .
( 2 ) . كهف ( 18 / 66 - 69 ) .
( 3 ) . مؤمنون ( 23 / 36 ) .
( 4 ) . نسخه : اهل تربيت صحبت .
( 5 ) . انتاغ .