از صحبت گل خار ز آتش برهد * وز صحبت خار گل در آتش باشد
با دولتيان نشين كه خارى * در صحبت گل شود بهارى
با هر كه نه دولتى است منشين * كز سركه نگشت كام شيرين
شمعى كه بود ز روشنى دور * ندهد به چراغ ديگران نور
[ كوكب ] « 1 » سها با صغر جرم و قلّت نور از آن جهت در آفاق و [ اقطار ] « 2 » عالم مشهور گشته است كه با ستارهاى روشنتر از خود عقد صحبت بسته است . بيت :
سها ز آن سبب شهرهء عالم است * كه با كوكبى به ز خود همدم است
و همانا از شرف صحبت ، ديدار او به فال ميمون گشته است ، چنان كه مشهور است كه ديدن سها مانع لسعات عقارب و حيّات است ، لا جرم : لمؤلّفه .
بكوش تا [ مگر ] اهل دلى به دست آرى * كه بر مراد دل خويش كامران گردى
چو سايه باش ملازم به پيش اهل صفا * كه در بساط زمين سرور زمان گردى
و گر تو سركهء ترشى به انگبين آميز * كه دفع هر مرض و راحت روان گردى
اگر تو مردهدلى همدمىّ جان بگزين * كه از مصاحبت جان ، تو نيز جان گردى
كنند اهل نظر توتيا ز گَرد رهت * چو پيش اهل نظر خاك آستان گردى
قرين همنفسى به ز خويش شو ، چو سُها * كه آفتاب صفت شهره جهان گردى
چون منفعت صحبت اخيار دانستى و مضرّت مجالست اشرار دريافتى ، دست ارادت از دامن عنايت [ صاحب ] « 3 » همّتى مگسل كه تا شرف صحبت او واسطهء نيل سعادت ابدى و رابطهء مصادفت دولت سرمدى گردد و به حقيقت چنان است كه بىوساطت صحبت اهل كمال مشاهده جمال كعبه وصال نوعى از محالات است چه روى ظاهر به كعبهء صورت بىدليل راه به شاه نمىتوان برد و با آنكه روندهء آن راه هم ديده دارد و هم قوّت قدم و هم راه ظاهر است و هم مسافت معيّن . آنجا كه بيابان بىپايان راه كعبهء حقيقى است كه در آنجا نى پايى پيداست و نى نشان قدمى ظاهر ، يقين است بىدليل ديدهبخش ، رخش همّت در ميدان طلب آن نتوان تاخت و دست آرزو بر گردن مقصود نتوان انداخت ، نبينى كه در حضرت پادشاهان صورى اگر كسى خواهد كه درجتى يا مرتبتى
هامش
( 1 ) . كويكب .
( 2 ) . ( انظار ) .
( 3 ) . صاجت .