خطر دور اندازد . مثنوى :
سينه را پا كرد و مىرفت آن حذور * از مقام با خطر تا بحر نور 95 / 2
همچو آهو كز پى او سگ بود * مىدود تا در تنش يك رگ بود .
و با آن دو ماهى ترك مشورت اولى دانست و گفت : شايد كه ايشان حديث « حبّ الوطن من الإيمان » را از جهت نقصان عقل غلط تصوّر كنند ، با وجود آنكه وطن اصلى بحر زاخر است ، اين دو سه روزه منزل اقامت را ، وطن اصلى مألوف و مسكن قديمى مشعوف شناسند و به حكم « حبّك الشّىء يعمى و يصمّ » از وفور محبّت اين منزل ، از سوء عاقبت نهراسند و مرا نيز از طلب وصل اصل محروم سازند . نظم :
گفت با اينها ندارم مشورت * كه يقين سستم كنند از معذرت
مهر زاد و بود بر دلشان تَنَد * كاهلى و جهلشان بر من زند
مشورت را زندهاى بايد نكو * كه تو را زنده كند آن زندهخو
لا جرم بىمشورت ايشان دل بر شدايد و مقاسات طرق نهاد و سررشتهء عاقبتانديشى از دست نداد . نظم :
رنجها بسيار ديد و عاقبت * رفت آخر سوى امن و عافيت
خويشتن افكند در درياى ژرف * كه نيابد حدّ آن را هيچ طَرف
على الصّباح چون دست صيّاد تقدير به لطف صنعت و حسن تدبير ، شبكهاى را كه از اشتباك نجوم زواهر در اين بحر نيلى زاخر افكنده بود ، چيدن آغاز نهاد ، صيّادان ماهيگير به جانب اين غدير ، دامى آوردند كه ماهى فلك به چستى ، از آن دام نجستى ، آن ماهى نيمعاقل ، چون اين حال مشاهده كرد از مفارقت آن رفيق شفيق كه طريق دريا گرفته بود ، پشيمانى بسيار خورد ، چون فرصت از دست داده بود و اساس كار بر بنياد محكم ننهاده ، پشيمانى سود نداشت . لمؤلّفه :
از آن پيشتر خور غم كار خود * كه از دور گردون گزندت رسد
و گرنه پس از ابتلا و گزند * دريغ و ندم كى بود سودمند
مرض را از آن پيشتر كن علاج * كه بر لب رسد جان ز سوء المزاج
ره آب از آن پيش كن استوار * كه گردد روان سيل از كوهسار
چاره به غير آن نيافت كه به حكم : « موتوا قبل ان تموتوا » خويشتن را مرده سازد و به