در اين وصيّت زياده مبالغت است در احتياج طالب به صحبت عاقل در تسليم نفس و رضا دادن بر احكام او و همچنانكه شرط ارادت است « [ كالميّت ] « 1 » بين يدى الغسّال » [ منقاد ] « 2 » تصرّف او بودن و از طريق اعتراض متجنّب گشتن و قبول آن معنى را نيز از عقل چاره نيست ، پس هم عقل مىبايد تا از مشعلهء عاقل كامل ، چراغ مردهء خود برافروزد و در آتش مقاسات و شدايد بىاختيارى ، مدّتى سازد و سوزد تا همچون شمع مجلس افروز و فروزندهء [ چراغى پر ] « 3 » فروغ گردد ، پس علامت تمام و نيمعاقل و علامت جاهل شقى مغرور را از مثنوى بشنو : مثنوى .
عاقل آن باشد كه او با مشعله است * او دليل و پيشواى قافله است 93 / 8
پيرو نور خود است آن پيشرو * تابع خويش است آن بىخويش رو
ديگرى كه نيمعاقل آمد او * عاقلى را ديده كرد آن راهجو
دست در وى زد چو كور اندر دليل * تا به دو بينا شد و چست و جليل
و آن خرى كز عقل جو سنگى نداشت * خود نبودش عقل و عاقل را گذاشت
ره ندانى ، نى كثير و نى قليل * ننگش آيد آمدن خَلف دليل
شمع نى ، تا پيشواى خود كند * نيمشمعى نه كه نورى كد كند
نيست عقلش تا دم زنده زند * نيمعقلى نه كه خود مرده كند
جان كورش گام هر سويى نهد * عاقبت نجهد ولى بر مىجهد
حكايت . [ صياد و ماهى ] 93 / 17
اصحاب تواريخ و ارباب حكايات و خداوندان فطنت و تيز خاطران صاحب تجربت چنين آوردهاند كه كشورى بود بهشتآيين مانند روضهاى از رياض خلد برين ، ملكى آراسته با سلوت و سلامت و پيراسته با عشرت و ذوق و استقامت نسيمش بخور بىبخار ، آبش خمر بىخمار ، خاكش گل بىخار هوايش چون صحبت دلربايان روحافزاى ، لقايش چون وصل نازنينان راحت [ زاى ] « 4 » ، و در حوالى آن كشور غديرى بود فراخ چون حوصلهء كريمان صاحبدل ، و پرآب چون رخسار جوانمردان مقبل ، و آبش چون اعتقاد صوفيان صافى ، و طالبان چشمهء حيات را ديدار او كافى ، اسكندر اگر به او رسيدى چشمهء حيوان نجستى و اگر خضر از آب آن قطرهاى چشيدى
هامش
( 1 ) . نسخهء كاميت .
( 2 ) . نسخه : معاد
( 3 ) . تصحيح قياسى ، در نسخه اين كلمات نبود .
( 4 ) . نسخه : آراى .